تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

Barzakhi

 

میدونم..میدونم الان باید برم در و باز کنم و دوباره مثله احمق ها به فضای خالی خونه ی پر از اثاث نگاه کنم و به تک تک وسایل بگم سلام!

نمیدونم چرا هیچ وقت خسته نمیشم!

سی تا پله بالا و  پایین رفتن سی بار مفصل ها رو تکون دادن

بلکه آدم آهنیمون صدای زنگ زدنش در بیاد!

چرا انقدر سنگ های خونه سرده!

و من مثل حرارتی بین تموم یخچال های دنیا....این وسط از خودم خجالت میکشم!

دلخور نشو از خودت دختر!!

چیکار میشه کرد با چرک نویس بخت ما!

خطش زدن و پاک کن شونو جا گذاشتن!

این روز ها احساس بدی میکنم و میدونم هر وقت این حس لعنتی میاد سراغم بعدش با صورت کوبیده میشم رو زمین!!!

این زمین خوردنا کی تموم میشه!

یاد حرف سجاد افتادم

"این دنیا با تموم بدیاش بازم به خاطر بعضی چیزا ارزش زندگی کردن رو داره..!!!"

نمیدونم من تو چی میبینم این چیزا رو؟

مثله بقیه؟

دخترایی که همیشه نجابتشون رو کنار اصالت حفظ میکنن و روشون و آفتاب مهتاب ندیده و نهایت آرزشونو کنار همسر وفادار موندنه و بچه دار شدنه!

دنیای اونا برای خودشون خیلی قشنگه اما من بعضی وقتا شاید حسرتشون رو بخورم که چرا مثله اونا نیستم و بعضی وقتا دستور اعدام دسته جمعیشونو تو مسلک خودم میدم!

نمیتونم تحمل کنم...من کجا و اونا کجا؟!

شاید تا حالا نجابت و اصالتم رو حفظ کردم اما مطمئنم قد موهای سرم تنها این ور و اونور بودم و دیدم اونایی رو که نباید میدیدم و شنیدم اون چیزایی رو که برچسبی دارن با اسمِ:ممنوعه!!

دست روی موهای سرم کشیدم!

چقدر خوبه کوتاهن!چقدر رنگشون رو دوست دارم!

معلوم نیست باهاشون چیکار کردم! هر دقیقه یه رنگ ...ترکیب قشنگیه...طلایی ,مشکی!!

مثله کی باشم؟

مثله اون دخترا که مدرنیزه بودن رو توی هر دقیقه شکل طوطی کردن صورتشونو و موها رو هوا دادن و شبیه دوجنسی کردنای شکل و شمایلشونو هر دقیقه با یه پسر حرف زدن و قهقه های مسخره وسط خیابون سر دادن و پارتی هایی که مجمع تشکیل صنف فواحشه رفتن؟!

چرا انقد پوچی!بدم اومد...دوست ندارم مثله اونا باشم!هنوز یه چیزایی تو وجودم هست که نذاره خیلی کارا رو بکنم..شاید هنوز صفحه ی دلم سیاه نشده باشه!

شاید یه روزی التماس کردم!

به همه...به هر کسی که دم دستم باشه!

اشک بریزم...داد بزنم..ضجحه بزنم...شاید یهو تموم شدم..چیکار کنم به کی پناه ببرم!

چرا همیشه احساس تنهایی باهامه!

آدمای دور و برم مبهمن...از لحاظ روحی کم دارم!

شاید یه روزی برسه و به خودم بگم عقده ای!

شاید واقعا عقده ای شدم و دلم واسه یه آدم لک زد!

بیخیال..

منکه تا دنیا دنیاس جزو برزخی های ذهنم!

چی میتونه جدا کنه منو از این دنیای خرابم!

بی جواب مونده سلامم

خدا انگار قهره با من

در گوش هم کلاغا

از یه سایه قصه میگن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 7:54 توسط پرستوی تنها |


بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!

دلم براشون تنگ میشه!

دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه!

همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست!

چقدر خودمون رو از یاد بردیم!

چقدر فداکاری!

چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!

مثل همون شهید!

همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما!

نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!

نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!"

یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن!

یا هر کس دیگه ای!

اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!

دلم واسه همین سوخت!

واسه حماقتم!

واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!

و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!

افسوس!!!!

حالم از این کلمه بهم میخوره!

به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!

هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!

و من وایسادم!

بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!

همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!

همون روزها که میتونستم عاشق باشم!

میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!

میتونستم خفه اش نکنم!

همون حس و ..

همون جایگاه حس رو..

که منو ترسوند!

تا حد مرگ!!!

و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!

اما هنوز آثارش هست!

سینه ای که خالیه!

دستایی که خفه اش کرد قلب رو

و نوار های قرمز

که تهدیدانه روشون نوشته:

صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!

پ.ن:اجازه هست یه چند وقتی درگیر درسام بشم و نیام؟

راستی این قالب چطوره؟سلیقه ام خوبه؟

shh....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 14:36 توسط پرستوی تنها |


اصلا قصد نداشتم الان آپ کنم!

حسی نداشتم بگم!

فقط یه لحظه وایسا!

به این نگاه کن!

http://pegahtanha.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 9:53 توسط پرستوی تنها |


Close them!

خط خطی ام!

خسته ام...کلی خسته ام!

میتونید بفهمید؟

با همتونم!

با تو...با تو...با تو!

با تک تک اونایی که نشستن و دارن میخونن!

چیو دارید نگا میکنید؟اعصاب خرد شدنای یه دختر روانی و افسرده!؟

مثلا میخوایید چیکار کنید برام؟

اصلا میفهمید چی میخوام؟

میدونید؟

میفهمید؟

نه میخوام بدونم میفهمی خط خطی ینی چی؟

میفهمی اعصاب خرد و خاکشیر ینی چی؟

میفهمی ژاکت ژاکت سیگار کشیدن ینی چی؟

میفهمی مشت مشت قرص ترامادل قورت دادن ینی چی؟

میفهمی ژا در هوا بودن ینی چی؟

میفهمی سکوت و لال بودن ینی چی؟

میفهمی درد ینی چی؟

میفهمی ساعتها تنها بودن ینی چی؟

میفهمی ساعتها جیغ کشیدن ینی چی؟

میفهمی نفهمیدن ینی چی؟

میفهمی لجباز بودن ینی چی؟

میفهمی سرد بودن ینی چی؟

میفهمی حس مسخره ی خواستن ینی چی؟

میفهمی متفاوت بودن ینی چی؟

میفهمی یهو تنت گر بگیره ینی چی؟

میفهمی یهو ترسیدن ینی چی؟

میفهمی یهو بی ژناه شدن ینی چی؟

میفهمی؟...نه میخوام بدونم میفهمی یا نه؟

کوچولو سرت رو بگیر بالا!

تو چشام نیگا کن!

بدم میاد نگاتو ازم میدزدی!

آدم باش!سرتو بگیر بالا!

ببین!منو نیگا کن..میبینی کی جلوت وایساده؟

میبینی منو؟دی حرف بزن!

چرا خودتو قایم میکنی؟

دیدی..تو هنوز گیجی!

.

.

.

میفهمی خط خطی بودن ینی چی؟

 

پ.ن:این روزا درد ما نفهمیدن هاست!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 19:6 توسط پرستوی تنها |


خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی!

الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم!

Trap in silenc?!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 14:39 توسط پرستوی تنها |


welcome back!

دستم رو بردم طرف شیر دوش!

گردوندم سمت راست و زدمش بالا!

یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!

از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!

اصلا مهم نیست!

چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!

زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت!

به چیزی که میخوام!

حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!

اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!

اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!

آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته!

از چی دلت میخواد بگم؟

از خوشگذرونی؟

از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟

از این بگم!

آفرین..باشه میگم!

انقدر خوش میگذره!

تو بری سراغ یه دختر

که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه!

بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!

اما به چه قیمتی!

تو براش میگی

حرفای قشنگ میزنی

میگی دوسش داری!

میگی میخوای بری خواستگاریش!

و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا

دنبال تو داره میاد!

دنبال همون چوپون دروغگویی که

قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!

نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!

حتی آب هم خسته شد...!

دیدی آب چه چیز بدیه!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 14:49 توسط پرستوی تنها |


سیگارم کو؟!

صد دفعه بهت گفتم به پاکت سیگارم دست نزن،اگه حالیت شد!!

.

.

خیلی خونسرد کنار پنجره ایستاده و زیر لبی یه چیزی میگه

.

.

چیه واسه خودت همین جوری داری وز وز می کنی،دیگه داری حالمو بهم میزنی!

نمی دونم چرا ازت متنفرم شدم،می فهمی!!با تو دارم حرف میزنم،حالیته یا نه؟!

.

.

از کنار پنجره میاد کنار و روی کاناپه دراز میکشه و موزیک میذاره.

.

.

اونو خفه کن میخوام باهات دو کلمه حرف حساب بزنم

ازت متنفرم

ازت بدم میاد

دلم میخواد همه صورتت رو با ناخونام چنگ بندازم،می فهمی خط خطی ینی چی؟!

دلم میخواد موهات رو از ته بتراشم

تمام تنت رو کبود کنم

دندونات رو بشکنم و وقتی همشون رو تف میکنی بیرون قهقه بزنم

دستام رو بندازم دور گردنت ،انقدر فشار بدم تا کبود بشی

عربده بزنم وقتی چشمات قرمز شده و داره از حدقه در میاد و تو التماسم می کنی با سیگارم تمام دستات رو بسوزونم

رگ گردنت رو بزنم و تا اونجایی که می تونم خونش رو بمکم

انقدر با لگد بکوبم توی شکمت که روده هات از دهنت بیاد بیرون بریزه

روی نوشته هام!

.

.

هامون موزیک رو قطع میکنه،از جاش بلند میشه و میره سر یخچال

یه سیب بر میداره و روی اون مبل راحتی قرمز میشینه

.

.

هامون با توام،مگه کری،نه مثل اینکه لال هم شدی،یه چیزی بگوووووو

.

.

فقط سیب گاز میزنه و به تلویزیون خاموش خیره شده

جلوش می ایستم،اما عکس العملی نمی بینم

دستم رو می برم بالا تا یه کشیده ی محکم بزنم توی صورتش،اما دستم ازش رد میشه...!

چشامو میبندم،دوباره این کارو میکنم

اما کسی نیست

منم و یه سیب گاز زده توی دستم

گریم می گیره

دلتنگ

دلگیر

دلمرده

.

.

حالا ببینا،اگه گذاشتن مثل سگ کنار تو زندگی کنم

.

.

روی تخت دراز میکشم،سیگارمو،روشن میکنم

موبایلم کو؟!

الو...الووو!سارا جان کجایی؟

-فردا بر میگردم تهران

هامون...هامون....(سکوت سکوت سکوت!)

-باز چیزی خوردی؟

نه به خدا

-مطمئن؟!

آره شب بخیر،خداحافظ

-خداحافظ!

.

.

.

این منم و نیزه هایی که نوکشان را راحت میتونم توی بدنم حس کنم!

.

.

.

کـــــــــــــــــات!

پ.ن:

یه چند وقتی نیستم!شاید به سرم زد و همین فردا کوله بارم رو جمع کردم!شایدم موندم!شایدم وایسادم!اما نیستم...چند وقتی نیستم!دلم تنگ شده برای خیلی چیزام!

ممنون از نیلوفر!

باز هم سایه ی تلخ تو مثل بختک بر روی من افتاد..زندگی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 14:48 توسط پرستوی تنها |


s.gh

بوسه ی باد خزونی

با هزار نامهربونی

زیر گوش برگ تنها

میگه طعمه خزوونی

برگ سبز و تر و تازه

رنگ سبزشو می بازه

غرق بوسه های باد و

وحشت روز های تازه!

می کنه دل از درخت و

میشه آواره ی کوچه

کوچه ای که یادگارِ

روزای رفته و پوچه!

می شینه گوشه ی کوچه

چشم به آسمون می دوزه

می کنه یاد گذشته

دلش از غصه می سوزه!

یاد باد یاد گذشته شاد باد

ای دل زرد و تهی

در حسرت دیدار باد

یاد روزایی که کوچه

زیر سایه ی تنم بود!

مهربون درخت عاشق

مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه ی باد....چی بگم ای داد و بیداد!

همه زردی و تباهی...مردن و رفته از یاد!

 

بدجور دلم خواست!یه هوس نرم و تازه...دلم خواست گوش بدم و برم تو دنیای خودم!دنیایی که کسی جز سیاوش شاید هیچ وقت بهش نزدیک نبود!تمام دیوارها ،عطر صدای سیاوش رو داره!

زمان درد ..غصه و همیشه کنارم بوده!نمیدونم چه سریه!عجیب باهاش عجین شدم!

روزهای بر باد رفته!

نمیتونم تصور کنم ...باورش برام سخته!چیزی که میگه راست باشه!

آیا بوده زمانی ..بوده که درخت عاشق..مست عطر کسی بوده باشه..یا نه حتی یه سایبون!؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 15:49 توسط پرستوی تنها |


چرا همه اصرار دارن یه لگدی ،جفتکی،فحشی،مشتی و خلاصه یه کاری بکنن تا به من ثابت کنن که با من هستندیا نه مخالف من هستند یا نه برام دل میسوزونن و یا نه در کل منو درک میکنن!

چرا اکثریت متعجبن؟چرا بهتشون زده!؟چرا نمیفهمن اونی که ترحم و دلسوزی و دلداری میخواد خودشونن نه من!

درست عین منی...هر دومون یه شخصیت داریم..هر دومون یه جور فکر میکنیم!

هنوز نمیدونن این شخصیت و این نوشته ها بدترین حالت ممکن تو زندگی هر فردیه!

یا شاید تقصیر من باشه!شاید چیزایی که من مینویسم رویا باشه؟شاید اصلا من وجود ندارم!

ملودی زندگی من از غمگین ترین و زشت ترین ملودی هاست!شاید خطوط نت هم در هم و بر هم دارن به من میخندن و میگن از گیج بودن تو خوشمون میاد!شاید این نت ها رو هیچ کسی نتونه بخونه!

خیلی وقتا نپرسیدن بهتر از پرسیدن و فهمیدنه!

شاید من اون بت پرستیدنی نباشم!

آدمکا..منم یه آدمکم!

درست عین خودتون!

مبهوت و گیج!

از دیدن دنیا و زندگی به این کثیفی!

میخوام تک تک دستان قربانی ها رو بگیرم و مشتی به اندازه ی جهان درست کنم و بعد بزنم تو دهنش!

زندگی نمیتونی در بری!

یادم افتاد:

زندگی دستان قربانی ها را جویده است!

!...Hate...!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 10:55 توسط پرستوی تنها |


عروس مردگان!

به زور میتونه چشماشو از زیر خروار ها آرایش که سنگینی میکنه باز نگه داره!

خسته شده!

از صبح تا حالا هزار بار روی صورتش انواع و اقسام مواد رو مالیدن تا آماده بشه!برای بزرگترین روز زندگی هر فردی!قشنگ ترین روز...عروسیشه!

توی آینه رو نگاه میکنه!

از خودش حرصش میگیره!دلش میخواد گریه کنه..بدش میاد..از همه..از همه بدش میاد!

عروس خانوم آقای دوماد اومده دنبالت!

تو رو خدا مشتلوق(!) ما یادت نره!

مبارکه ایشالا..آقای داماد بیا ببین چی ساختیم برات!عروسک عروس خانوم!

آینه ی قدی بلند توی آرایشگاه محکم زمین خورد و شکست!

و آمد..

مرد زندگیش اومد!

با همون لبخندش..همونی که یه روزگاری حاضر بود جونش رو بده تا یک بار هم که شده بخنده!

خیلی قشنگ شدیا...!

با لبخند پهنش و نگاهش...که تا عمق تنش رو میسوزوند!

هیچی نگفت!

دستای کوچیکشو به دستای مردونه اش سپرد!

یادش اومد..یه روزگاری واسه ی داشتن این دستاا حاضر بود از همه ی دنیا بگذره!پس چی شد؟!هوس بود!اشتباه بود؟لغزش بود؟چی بود؟!

چی بود که باعث شده بود انقدر ازش دور بشه!چقدر خاطراتشو مرور کرد!

هی دختر..اون دیگه شوهرته!دیگه شده همه کس تو!باید بهش تکیه کنی!..به کی؟به نسیمی واهی!

توی ماشین نشسته بود..!دستشو محکم گرفته بود!

-بیژن فکر میکنی فرار میکنم که انقدر محکم دستمو فشار میدی؟!

بعد از یک روز شنیدن صدای خودش هم براش تعجب آور بود!

-نه خانوم گلم..میخوام دستاتو محکم بگیرم تا صدات در بیاد و من بفهمم خواب نیستم و تو دیگه مال من شدی!

بوق..بوق..بوق...بوق!

توی راه...یه ماشین دنبالشون با یه دختره سمج که اصرار داشت تمام لحظه هایی رو که واسش تلخ هستن رو ثبت کنه!تا کمر از شیشه ی ماشین بغلی بیرون اومده و کنجکاوانه داره توی ماشین اینا رو با دوربین بزرگش دید میزنه!

رسیدن!

بوی اسپند و ادکلن و عطر و لوازم آرایشی و صداها...حالت سرگیجه رو داد بهش!

توی این مجلس که همه توی هم دیگه میلولن ...همه دارن شادی میکنن واسه دو نفر!که یک نفر مشتاق و دیگری غمگین..

نگاهش کرد!لحظه ای همه چیز در هاله ای از مه بودند به جز او ...!انگار همه ایستاده بودند و فقط او بود که میدیدش!

هر لحظه که میخواست دوستش داشته باشه یادش میومد!یادش میومد..اون دخترک با نگاه قبیح کنار بیژن و سیگار که لبه ی یکی ماتیکی بود!

نه دخترک تو باید از خودت بگذری..دیگه فایده ای نداره!تو مال او شدی..سعی کن دوستش داشته باشی..نه باید دوستش داشته باشی..!

.

.

.

نیمه های شب!

توی راه!همه ماشین ها دور و برشون...بوق..بوق...بوق..بوووووق!

بزنیم بریم تو جاده ها!

نگاهش کرد!

دیگر طاقت نیاورد..

یادش امد زمینی که این مرد رویش راه میرفت را میبوسید...

من این مرد را میپرستم!

رها کرد..خودش را رها کرد!

و آغاز بخشش..و آغاز یک عشق!

گویی یک دنیا مهربانی جسم ارزشمند و گرانقیمتی را با ظرافت در آغوش کشیده باشد!

.

.

.

جاده ها....پر از بوی عشق!

.

.

(ساعت4بامداد)

جاده ها شلوغ!

صدای آژیر آمبولانس!

ماشین له شده!

تا وسط جاده ...تا خیلی دورها..خون رنگین و دسته گلی که وسط جاده هنوز طراوت دارد!

-متاسفم نتونستیم برای عروس خانوم کاری انجام بدیم!

.

.

.

.

.

کــــــــــــــات! 

پ.ن:

نمیدونم چم شده!نمیدونم..اما تازگیا..فراموش دارم میکنم..هر چی خاطره ی خوب دارم رو..حتی وقتی خودم بودم و خودم!

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 11:36 توسط پرستوی تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من به آمار زمین مشکوکم!
اگر این شهر پر از آدمهاست...
پس چرا این همه دل ها تنهاست!


صفحه نخست
پست الکترونیک



لجن نامه

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386



لجن نشینان

نیمه شب
من او ندارم
NilOOfare Abi
بید تنها
::.عاشقانه یا پر از نفرت.::
بهار زرد
بهای عشق چیست جز عشق؟
New WallPapers
...نیمه ی خاموش من...
قبرستــــــون زنــــــده ها
کلبه ای برای جیرجیرک ها
آوای تنهایی
EastWest Music
گاه نوشت
دلنوشته های فرحناز
~...پروانه ای در مشت...~
حرف های راس راسکی
.::ساحــــره::.
خط خطی های عقرب تنها
تنهاتر از سکوت
میخوام نمونه این سکوت؟!
زندگی
-_-شـراب تـــــلخ-_-
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم!