تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

تموم شد!

به همین راحتی و بدون فوت وقت تمومش کردم!

یه جای دیگه شاید اومدم..اون دوستایی که علاقه دارن هنوز با این آدم غیر آدمیزاد در ارتباط باشن میتونن توی این پست کامنت بزارن!

ممنون که تلخی های من و تحمل کردید...

 

 

 

 

راستی ۱ماهه دیگه اینجا رو از فهرست وبلاگ ها حذف میکنم!

.

.

.

.

اعتراض وارد نیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:26 توسط پرستوی تنها |

چرا؟

چرا حق ندارم نباشم؟

چرا؟

چرا شما به نوشته های من دلبستید؟

چرا؟

چرا انقد من پست برای شما عزیزم؟

چرا چرا چرا؟!!!

این روزها از بس چرا گفتم خودم شبیه چرا شدم!

هرکسی منو میبینه میگه چرا؟

چرا انقد زشت شدی؟

چرا انقد عوض شدی؟

چرا موهات این رنگیه؟

چرا لباسات تیره اس؟

چرا انقد درس میخووونی؟

چرا زیر چشت اینجوری شده؟

چرا...!

.

.

.

.

دلم یه جیغ بلند میخواد.....

اما ...وقتی دهانم را باز میکنم بلکه اصواتی نامعلوم و نامفهوم ازش ترشح بشن....

به خودم میخندم و یک دل سیر دلم گریه می خواهد!

صدایی گنگ گه هنوز شروع نشده .....تموم میشه از دردی که...

تا دهنم رو باز میکنم کشش ماهیچه ی پشت گردن و اون درد مسخره که از پشت گردن شروع میشه و میرسه به ماهیچه توام! خفه ام میکنه!

.

.

.

.

میدونم دیگه واقعا و خدایی قولام رو قبول نمیکنید اما باور کنید سرم خلوت تر شده و میتونید خوشحال باشید از اینکه تا چند روز دیگه دوباره با خط خطی هایی که رو مغزتون کشیده میشه دوباره عم تلخ و گس این نوشته ها رو بچشید!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:23 توسط پرستوی تنها |

هراسون از خواب بلند میشم!

صدای وحشتناکی از بیرون میاد!

نشد که بشه...

حتی تو خوابم نمیشه رنگ آرامش و دید!

واژه ی عجیب غریبی...

احساس درد میکنم! ....احساس میکنم دارم فشرده میشم!

دلم میخواد از درد محکم صورتم و به دیوار بزنم خیلی محکم جوری که از تمام اجزای صورتم خون بیرون بزنه!

دلم تنگ شد...دلم تنگ شد..دلم تنگ شد ...برای تموم لحظه های غریبی که اینجا داشتم!

برگشتم...همچنان ایستادم!

 

 

پ.ن:

ممنون از تموم اونایی که سر زدن..زنگ زدن و گفتن بیا...نصف دلیل اومدنم به خاطر اونا بود...

بازم میام اما فک نکنم دیگه حوصله نداشته باشید منو تحمل کنیدا!

again

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:8 توسط پرستوی تنها |

not in love

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله ی بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت؟کسی چه میداند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه ی سوزان

برما چه گذشت؟کسی چه میداند

من او شدم...او خروش دریاها

من بوته ی وحشی نیاز گرم

او زمزمه ی نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئیدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه ی تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

میترسم ازین نسیم بی پروا

گر با تنم اینچنین در آویزه

ترسم که زپیکرم میان  جمع

عطر علف فشرده بر خیزد!

 

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم توی تموم گذشته ی من چه چیزی وجود داشته که انقدر از عشق بدم میاد!شایدم نه بدم نیاد اما هیچ وقت باهاش کاری نداشتم!اصلا از اون مواردی بوده که هیچ وقت سراغش نرفتم با این حال که کلی موقعیت داشتم!من...حاصل عشق دو نفرم!همه از عشق متولد شدیم ..اون وقت با اون چیزی که از رگ و ریشه اش متولدم دورم!

میترسم!

و این ترس بی مورد نیست!

حوصله ی له شدن رو ندارم!

پ.ن:

خبرهای تازه!

واپسین نفس های لجن نامه!

خبرتون میکنم!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 7:44 توسط پرستوی تنها |

ثانیه هایی که گذشتن چقدر منو عوض کردن!

در هر لحظه و ثانیه زندگی من آفریده شد و شکل گرفت!

اما حتی نگاهی نکرد به اون چیزی که بودم!خود سرانه و لجوج جلو رفت!

دقیقه ها زمان رو برای من قابل لمس تر کردند!

دیگه میتونستم به خودم بیام!

توی دقیقه ها تا سرمو بر میگردوندم همه چیز عوض نمیشد!

اما چه عبث!

چیکار میتونستم بکنم؟

اصلا چیکار میتونم بکنم!؟

نه از حقارت دم میزنم و نه از ضعف و زبونی!

انسان قدرتمنده!

اما همیشه دست بالای دست زیاده!

دقیقه ها هم رفتن!

موندن ساعت ها!

عذاب آور و همیشگی!

جون آدم تیکه تیکه بالا میاد..

وقتی ا توی ساعت ها میزارم گذشته هام!...گذشته هام دیر به دیر و آهسته قدم بر میدارن!

و محکم چشمان خودم رو میبندم!

نه از ترس آینده!

من رو که باکی نیست!

از ترس اون هایی که گذشت!

و احسنت و آفرین به من!

که هنوز وایسادم!

گرچه نمیدونم اول فکر کردم و بعد دیدم

و یا نه اول دیدم و فکر کردم!

فقط میدونم!

این خاطراتی که توی ثانیه ها گذشت

در دقیقه ها به دادم نرسید

و ساعت ها

ذره ذره اونا رو مثه سم وارد بدنم کردن!!

شاید

روزی بیاید تا بلکه

افکار و خاطرات من

که مثله دگمه های رنگی در سطح شهر گم شدن

برگردن!

و به من بگویند

روزها گذشت

و تو هم خواب اصحاب کهف بودی

بیدار شو ..

نه برای تازه شدن!

نه برای

نو شدن!

برای مدعی شدن!

تا بفهمن دیگران!

چه گذشت بر تو...

شاید خود را قربانی کردم!

شادی خود را فراموش کردم!

اما...

این همه وقت خود رو به خریت زدم!

دیگراااان...

کور هستند

نمیبینند و فکر میکنند!

پ.ن:

داستان قبلیم سر و صدای زیادی ترکونده بودااااااااا!

ممنون از دوستانی که راهنماییم کردن!

قالبم چطوره؟قشنگ شده؟خیلی عکسرو دوسش دارم!

یه مدت دیر به دیر میام

دوستای گلی که میخوان با من ارتباط داشته باشن و هی غر نزنن کجایی )البته بیشتر شامل خانوما میشه)چون قراره یکی از بچه ها رو ببینم بیان توی قرار ما باشن!

البته!

شاید حالا حالا ها نیام!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:52 توسط پرستوی تنها |

به زحمت میتونم خودم رو راضی کنم که از توی رختخوابی که کولر با درجه ی بالا روبه روش داره بال بال میزنه جدا کنم .اما خوب خدا وکیلی چاره چیه؟گذر زمان ثابت میکنه طبق معمول همیشه به هیچ عنوان نمیتونم جلوی گردش زمین رو بگیرم به احتمال قوی باید جلوی گردش خودم رو بگیرم! جونم بگه برا خودم که امروز یه روز جدید توپول مپل مامانیه! کلاس توی تابستون ... کلی کلاس داره !خودم رو هل دادم توی دستشویی .دست و صورتم رو با آب شستم!

نگاهم افتاد به دخترک غریبه توی آینه!برای خودم غریبه اس,اون چیزی که بود,اون شکلی که بود الان کلی فرق کرده!یه جورایی سادگی ای رو که داشت دیگه نداره!چقدر راحت همه چیز رو از دست دادم به امید رسیدن به چیزهایی که هیچی نبودن! مژه های پر از ریمل.چشمای سیاه از آرایش .. پوست براق از کرم پودر و لبی که روش هنوز آثار رژ لب بود!

حالم بهم خورد!

کجاس اون دختری که صورتش پر از کرک و مو های ظریف بود؟ صورتش بکر بود! از همه مهم تر نگاهش!همون نگاه پاک بود؟ دلم برای خودم سوخت .چقدر بدبخت بودم.واقعا عین درختی سست عنصر شدم که هر چیزیو میبینم و میشنوم انجام میدم .اسکلتم شده شبیه جاده چالوس پر از پیچ و خم های ندانم کاری و خوشبختانه هیچ کسی حریف این دخترک وحشی نیست! تصمیم گرفتم! برگردم پیش دلخوشی های قدیم همون روزایی که کلی با آهنگ گوش کردن حال میکردم همون واکمن کوچیک که همه  نداشتن و من تک بودم تو همه! وقتی هنوز ساده بودم!کلی صورتم رو شستم! تق..تق...!

–دیرت شد مادر

زود باید برم سمیرا منتظرمه!

امروز دیگه با استاد جوون و خوشتیپم نگاه های مسخره رد و بدل نمیکنم و به بهانه ی درسایی که خودم میدونم همشونو از حفظم کنار خودم نمیکشونم که ناخنامو ببینه! الان که نیگا میکنم میبینم واقعا چی باعث شد من انقد عقده ای بشم؟ من که همه چیز دارم!

از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم .کمد رو باز کردم! دیگه وجدانا لباسو نمیتونم کاریش بکنم مجبورم همینارو بپوشم .به مانتوم نیگا میکنم ..صدای تموم اجزای بدنم رو میشنوم که متنفرن از این لباس های تنگ و نفس گیر! جون من یه امروز و دووم بیارید از فردا لباسای قدیمی و گشادترم و میارم که راحت تر باشم! خدایی راحتیمو به چه چیزای مفتی فروختم؟!خودم اقرار میکنم تموم لباسامو به سختی تنم میکنم!

رفتم دم میز صبحونه! مادرم رو دیدم که هنوز چادر نماز سرشه و به من نگاهی کرد!فک کنم در اومدن دو تا شاخ رو ,رو سش حس میکنه! ولی نگاهش مهربون و شاد شد!از این تعجب کرد که دیگه دخترش شبیه طوطی هفت رنگ نشده و به خیابون نمیره تا مثله هر روز تا دم در بیاد و هی تند تند قربون صدقه ام بره و بگه یه ذره با دستمال رو صورتم بکشم! کلی بهم حس غرور دست داد که مامانم رو شاد کردم! موبایلم رو هم خاموش کردم و انداختم اون گوشه! بابا ناسلامتی قراره آدم بشما!

-قربونت برم  دختر گل و خوشگلم!چقد امروز خواستنی شدی یادم باشه برات دو برابر صدقه بندازم که دخترم  چیزیش نشه! مادر فقط یه چیزی از داروخانه بخر که این ابروهات انقد نصفه نباشه ..به خدا شبیه سرطانیا شدی!آخه چه فایده داره تو که خود ابروت دنباله داره مجبوری همشونو از ته بزنی که به زور به مداد و این چیزا متوسل بشی آخه اینم کاره! وقتی خودت خوشگلی چرا ور میداری خوشگلی شرقیتو مفت عوض میکنی به چشم و ابروهای این ژاپنی های بی پدر و مادر!

-مامان من دیگه دیرم میشه خداحافظ!

کفشامو پوشیدم و دم در که رسیدم به پشت سرم نگاه کردم که مامان یه چیزی زیر لبش میگه و بهم فوت میکنه!

در و بستم و اومدم تو کوچه! صدای جیغ و هر هر و کرکر دخترا میومد!

-بابا زود باش ..بجنب وگرنه باید انقد صبر کنی تا سهیلا کل علفای زیر پامونو بجوئه ها!

-سلامتون رو هم خوردید!

-به به ...مسلمات!حال شما؟خوبی خواهر بسیجی؟این چه قیافه ایه! تو رو خدا نیگاش کن! شبیه این املا شده! کاسه بدم دستت بری گدایی؟

ناراحت شدم! از نگار توقع نداشتم!همیشه اش بود آدمای ساده رو تحقیر میکرد ..بدم میومد ازش کمتر باشم!

-بابا خواب موندم نتونستم کاری بکنم!

سمیرا نگام کرد و پقی زد زیر خنده! پرید جلو رومو و مقنعه ام رو کشید عقب! گفت:جون بچه هات اگه با این قیافه باهات راه بیام تو خیابون...ما که همیشه دیر میکنیم ...امروز ده دقیقه هم روش..بجنب یه حرکتی انجام بده!

به تک تکشون نگاه کردم!

من!منی که همیشه ازشون سر تر بودم..منی که همیشه تو خیابون جلو دارشون بودم..منی که تو تموم گروه های دوستی بهم حسادت میکردن!منی که انقد غرور داشتم که همه آرزوشون بود جای من باشن!من که از همشون زیبا تر بودم حالا باید وایسم جلو روشونو و اونایی که از لحاظ قیافه و فرهنگ و اخلاق به پای منم نمیرسیدن بهم بخندن؟و تو دلشون بگن آخ جون دیگه از امروز از چشم همه شد کولی؟

فقط 3 تا مینت میخوام! الان ردیف میکنم خودمو!                          -

دروغ چرا اما خودم ناراحت شدم! من به خودم قول داده بودم! مامانم کلی خوشحال شده بود.. خواستم زیپ کیفم رو ببندم که دوباره نگاهم به همشون افتاد..یهو همشون تو چشمم شبیه زالو شدن! نه...نمیخوام این زالوهای پست منو مسخره کنن!

دوباره آیینه ی بزرگ با بند و بساط همیشگی!کلی لوازم آرایش! کارم که تموم شد دوباره یه نگاه به آینه کردم از دختری که صبح توی آینه ی دستشویی دیدم چقد فاصله گرفته بودم!دلم میخواست همونجا یه تف تو صورت همشون بندازم بعدشم تا جا داره خودمو کتک بزنم!

راه افتادیم..

-اوه اوه...چقد توپش پره..برو خدا به دادت برسه!

نگاه کردم!باز هم رامین!آخه انگیزه ی خودم از این حرکات چی بود؟ینی این پسره مسخره و جلف ارزش داشت که من حتی نگاه بهش بندازم چه برسه به الان که باید نگاه عصبانیشم به جون بخرم!

-هزارتا زنگ بهت زدم سرت با معشوقه های دیگت گرم بود؟

تا خواستم جواب بدم ادامه داد:

آدم خوشگل باشه به خودش حق میده هر کاری بکنه!باشه تو هم مارو بکار!

خوشم اومد جلو همه دخترا ازم تعریف کرد این حالی که دارم رو با دنیا عوض نمیکنم همشون دارن عین ذغال رو آتیش میسوزن!باز هم قر و غمزه های همیشگی:

ای وای رامین جونم گوشیمو جا گذاشتم!نمیدونم تا عصر که میرسم خونه چطور باید تحمل کنم!

سمیرا داد زد:بیا بریم دیگه زیادی دیرمون میشه ها!

-خداحافظ هانی خوشمزه ی من!

-هی آقاهه انقد لوسم نکن!

برگشتم سمت دوستام!

و شروع شد!تو خیابون هر هر و کرکر کردن!جلب توجه..به جون خریدن نگاه ها!بعضی وقتام جوونای سربراه رو زیر و رو کردن!رسیدن به آموزشگاه و سر کلاس سوالای زیاد کردن و عشوه های خرکی در آوردن تا در آخر این جمله رو از استاد محبوب آموزشگاه شنیدن که:عطرت واقعا خوشبوئه!

و نفهمیدن و به کوچه ی علی چپ زدن خودم! غرق شدن توی تموم کارای مسخره که فقط یه هدف داره:داد بزنم هی مردم این منم!این جسم منه!من عقل ندارم از تو پوچم فقط جسم من به من شخصیت میده!

-پق!از خواب بپر یه عالمه وقته داری تو هپروت سیر میکنی جیگر طلا! ما داریم میریم پیش استاد نمره بگیریم تو اگه نمیای برو خونه!

-باشه خداحافظ من سرمم درد میکنه میرم یه راست خونه!

از آموزشگاه بیرون اومدم و به سمت خونه قدم ورداشتم!

از خیابونا و کوچه ها که رد میشدم به همه نگاه کردم..به دخترا...چقدر تفاوت!از قیافه ی بعضی ها خنده ام میگرفت و وقتی دقت میکردم گریه ام میگرفت به همونایی میخندیدم که شبیه شون هستم و از بعضی ها خجالت میکشیدم و سرم و یه طرف دیگه میچرخوندم!همونایی که یه عمر من مسخره شون میکردم میدیدم که جا داره اونا هر دفه با دیدن من کلی بخندن!من آدم بودم یا دلقک یا شایدم عروسک خیابون!؟ به چه قیمتی!

از کوچه ها که رد میشدم سر دراشونو که نگاه میکردم آب میشدم!

چقدر اسم..چرا کوچه ها انقدر زیاد شده بودن؟اینا که اسم شهید مونس و همدم اول اسمشون بود کی بودن؟چیکار کردن؟من و امثال من در موردشون چه فکری میکردیم؟همون حماقت های همیشگی؟همونایی که هیچ وقت فکر نکردم بهشون؟همونایی که بچه هاشون الان تو مسلک ما اسمشون بچه حزبی و سهمیه ایه؟همونایی که قلبشونو کف دستشون گذاشتن و رفتن و من الان  شبیه مدل های اروپایی توی همون کوچه قدم میزارم که تک تک سنگ ریزه های آسفالتش بوی خون اونا رو میده!

به در خونه رسیدم!

چقدر عوض شدم! از وقتی که از در خونه اومدم بیرون با الان که دارم میرم توی خونه! خجالت کشیدم!

من, دخترک وقیح خجالت کشیدم!

به پشت سرم نگاه کردم!

دل خوشی های قدیمیم را جا گذاشته ام....!

 

 

 

پ.ن:

سلام

خوبید همگی؟

این یه مدت که نبودم حسابی خوش گذشت بهتون؟

برای منم روزهای فوق العاده پر کاری بود.

رو دلم پر از حرف بود.

این داستانی که نوشتم رو فرستادم برای یه مجله نمیدونم چاپ میشه یا نه البته با اسم مستعار. (یلدا) اگر چاپ شد خبرتون میکنم.

دیگه فک کنم زود به زود بهتون سر بزنم!

kaasiiiiiiiiiiiiiiiif

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:1 توسط پرستوی تنها |

Barzakhi

 

میدونم..میدونم الان باید برم در و باز کنم و دوباره مثله احمق ها به فضای خالی خونه ی پر از اثاث نگاه کنم و به تک تک وسایل بگم سلام!

نمیدونم چرا هیچ وقت خسته نمیشم!

سی تا پله بالا و  پایین رفتن سی بار مفصل ها رو تکون دادن

بلکه آدم آهنیمون صدای زنگ زدنش در بیاد!

چرا انقدر سنگ های خونه سرده!

و من مثل حرارتی بین تموم یخچال های دنیا....این وسط از خودم خجالت میکشم!

دلخور نشو از خودت دختر!!

چیکار میشه کرد با چرک نویس بخت ما!

خطش زدن و پاک کن شونو جا گذاشتن!

این روز ها احساس بدی میکنم و میدونم هر وقت این حس لعنتی میاد سراغم بعدش با صورت کوبیده میشم رو زمین!!!

این زمین خوردنا کی تموم میشه!

یاد حرف سجاد افتادم

"این دنیا با تموم بدیاش بازم به خاطر بعضی چیزا ارزش زندگی کردن رو داره..!!!"

نمیدونم من تو چی میبینم این چیزا رو؟

مثله بقیه؟

دخترایی که همیشه نجابتشون رو کنار اصالت حفظ میکنن و روشون و آفتاب مهتاب ندیده و نهایت آرزشونو کنار همسر وفادار موندنه و بچه دار شدنه!

دنیای اونا برای خودشون خیلی قشنگه اما من بعضی وقتا شاید حسرتشون رو بخورم که چرا مثله اونا نیستم و بعضی وقتا دستور اعدام دسته جمعیشونو تو مسلک خودم میدم!

نمیتونم تحمل کنم...من کجا و اونا کجا؟!

شاید تا حالا نجابت و اصالتم رو حفظ کردم اما مطمئنم قد موهای سرم تنها این ور و اونور بودم و دیدم اونایی رو که نباید میدیدم و شنیدم اون چیزایی رو که برچسبی دارن با اسمِ:ممنوعه!!

دست روی موهای سرم کشیدم!

چقدر خوبه کوتاهن!چقدر رنگشون رو دوست دارم!

معلوم نیست باهاشون چیکار کردم! هر دقیقه یه رنگ ...ترکیب قشنگیه...طلایی ,مشکی!!

مثله کی باشم؟

مثله اون دخترا که مدرنیزه بودن رو توی هر دقیقه شکل طوطی کردن صورتشونو و موها رو هوا دادن و شبیه دوجنسی کردنای شکل و شمایلشونو هر دقیقه با یه پسر حرف زدن و قهقه های مسخره وسط خیابون سر دادن و پارتی هایی که مجمع تشکیل صنف فواحشه رفتن؟!

چرا انقد پوچی!بدم اومد...دوست ندارم مثله اونا باشم!هنوز یه چیزایی تو وجودم هست که نذاره خیلی کارا رو بکنم..شاید هنوز صفحه ی دلم سیاه نشده باشه!

شاید یه روزی التماس کردم!

به همه...به هر کسی که دم دستم باشه!

اشک بریزم...داد بزنم..ضجحه بزنم...شاید یهو تموم شدم..چیکار کنم به کی پناه ببرم!

چرا همیشه احساس تنهایی باهامه!

آدمای دور و برم مبهمن...از لحاظ روحی کم دارم!

شاید یه روزی برسه و به خودم بگم عقده ای!

شاید واقعا عقده ای شدم و دلم واسه یه آدم لک زد!

بیخیال..

منکه تا دنیا دنیاس جزو برزخی های ذهنم!

چی میتونه جدا کنه منو از این دنیای خرابم!

بی جواب مونده سلامم

خدا انگار قهره با من

در گوش هم کلاغا

از یه سایه قصه میگن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:54 توسط پرستوی تنها |

بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!

دلم براشون تنگ میشه!

دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه!

همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست!

چقدر خودمون رو از یاد بردیم!

چقدر فداکاری!

چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!

مثل همون شهید!

همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما!

نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!

نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!"

یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن!

یا هر کس دیگه ای!

اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!

دلم واسه همین سوخت!

واسه حماقتم!

واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!

و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!

افسوس!!!!

حالم از این کلمه بهم میخوره!

به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!

هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!

و من وایسادم!

بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!

همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!

همون روزها که میتونستم عاشق باشم!

میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!

میتونستم خفه اش نکنم!

همون حس و ..

همون جایگاه حس رو..

که منو ترسوند!

تا حد مرگ!!!

و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!

اما هنوز آثارش هست!

سینه ای که خالیه!

دستایی که خفه اش کرد قلب رو

و نوار های قرمز

که تهدیدانه روشون نوشته:

صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!

پ.ن:اجازه هست یه چند وقتی درگیر درسام بشم و نیام؟

راستی این قالب چطوره؟سلیقه ام خوبه؟

shh....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:36 توسط پرستوی تنها |

اصلا قصد نداشتم الان آپ کنم!

حسی نداشتم بگم!

فقط یه لحظه وایسا!

به این نگاه کن!

http://pegahtanha.blogfa.com/post-42.aspx

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط پرستوی تنها |

Close them!

خط خطی ام!

خسته ام...کلی خسته ام!

میتونید بفهمید؟

با همتونم!

با تو...با تو...با تو!

با تک تک اونایی که نشستن و دارن میخونن!

چیو دارید نگا میکنید؟اعصاب خرد شدنای یه دختر روانی و افسرده!؟

مثلا میخوایید چیکار کنید برام؟

اصلا میفهمید چی میخوام؟

میدونید؟

میفهمید؟

نه میخوام بدونم میفهمی خط خطی ینی چی؟

میفهمی اعصاب خرد و خاکشیر ینی چی؟

میفهمی ژاکت ژاکت سیگار کشیدن ینی چی؟

میفهمی مشت مشت قرص ترامادل قورت دادن ینی چی؟

میفهمی ژا در هوا بودن ینی چی؟

میفهمی سکوت و لال بودن ینی چی؟

میفهمی درد ینی چی؟

میفهمی ساعتها تنها بودن ینی چی؟

میفهمی ساعتها جیغ کشیدن ینی چی؟

میفهمی نفهمیدن ینی چی؟

میفهمی لجباز بودن ینی چی؟

میفهمی سرد بودن ینی چی؟

میفهمی حس مسخره ی خواستن ینی چی؟

میفهمی متفاوت بودن ینی چی؟

میفهمی یهو تنت گر بگیره ینی چی؟

میفهمی یهو ترسیدن ینی چی؟

میفهمی یهو بی ژناه شدن ینی چی؟

میفهمی؟...نه میخوام بدونم میفهمی یا نه؟

کوچولو سرت رو بگیر بالا!

تو چشام نیگا کن!

بدم میاد نگاتو ازم میدزدی!

آدم باش!سرتو بگیر بالا!

ببین!منو نیگا کن..میبینی کی جلوت وایساده؟

میبینی منو؟دی حرف بزن!

چرا خودتو قایم میکنی؟

دیدی..تو هنوز گیجی!

.

.

.

میفهمی خط خطی بودن ینی چی؟

 

پ.ن:این روزا درد ما نفهمیدن هاست!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:6 توسط پرستوی تنها |