تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

یه کاغذ بکر و تا نخورده رو از بین ورقام میکشم بیرون!خیلی محتاط ...نمیخوام خلوتش بهم بخوره!

تو فکرم،میخوام این لجنی که هی دارم ازش دم میزنم رو بکشم..میخوام بدونم چه شکلیه!

حالا باید شهر رنگا رو بکشم بیرون!

نگاهم روی تموم رنگا ثابته..کودومشونو انتخاب کنم؟!به سمت مشکی نمیرم!یه رنگ مقدسه برام!..قرمز رو ببینم....نه..نه...این رنگی به درد نمیخوره ..همش این عاشقای مزخرف ور میدارن قرمز قلب میکشن..حال آدم منقلب میشه!

زرد...!نه یه گزینه ی مسخره اس..از زرد خوشم نمیاد آدم خوابش میگیره!

سبز!شیت..متنفر از سبز..پس باید دور آبی رو هم خط بکشم آسمونی ها که نمیشه رنگ لجن بشن!

یه خورده بیام اینورتر...میگذرم از هرچی رنگ صورتی و بنفش و ارغوانی و سدری و اینا..میرسم به قهوه ای!

نه بابا این رنگ رو هم که بزنم آدم یاد سیفون توالت میوفته!

هنوز کاغذم سفیده!

.

.

.

 طرح های ناتمام من توی ذهنم خط خطیه!

.

.

.

.

 فکر میکنم...لحظه ای چشمم روی هممیزارمو یاد وقتی میوفتم که میفهمم لجن شدم!

.

.

.

 تصمیم خودم رو گرفتم...میدونم باید چجوری بکشم!

.

.

.

کاغذ رو مچاله کردم!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:13 توسط پرستوی تنها |

با امیدی گرم و شادی بخش،با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه میخواند،نیمه شب در کنج تنهایی

بیگمان روزی ز راهی دور،می رسد شهزاده ی مغرور

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر،ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهات بزیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی،باد...پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن،حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند،"آه..او با این غرور و شوکت و نیرو"

"در جهان یکتاست""بی گمان شهزاده ای والاست"

دختران سر می کشند از پشت روزنها،گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا،در تپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد"لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا،دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند

او از این گلزار عطرآگین،برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش،میرود شادان براه خویش

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر،ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصد او...خانه ی دلدار زیبایش،مردمان از یکدگر آهسته می ژرسند

"کیست پس این دختر خوشبخت؟"

ناگهان در خانه میپیچد صدای در،سوی در گویی ز شادی میگشایم پر

اوست..آری...اوست،"آه ،ای شهزاده ی ،ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب میدیدم که می آیی"،زیر لب چون کودکی آهسته میخندد

 با نگاهی گرم و شوق آلود،بر نگاهم راه میبندد

"ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی،ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه ،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی،ره بسی دور است

لیک در پایان ره...قصر پر نور است"

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش،می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش ،باز هم آرام و بی تشویش

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر،ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید،بر فراز تاج زیبایش

میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت،مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند:

"دختر خوشبخت...!"

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 15:9 توسط پرستوی تنها |

اینجا هستم کنار این موجهای وحشی دریا تک و تنها!

دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم الان کجای اون آسمون هستی تنها اینو میدونم که الان دیگه مثه گذشته ها ,دست در دست من ,شونه به شونه ی هم ,با هم نوازی قدم هامون کنار هم روی این شنهای داغ نیستی!

نمی دونم دوباره این دل لامصب چش شده که نمی تونه یه دقیقه آرووم بگیره تا من حتی فرصت اینو داشته باشم که پلک هامو روی هم بذارمو ،تو روی پرده ی چشمام بیای.

 نمی تونم بگم که چجوری تا اینجا اومدم!

نمیتونم بگم که چجوری نفس هام بالا میاد برای جست و جوی عطر تو و دست خالی بر میگرده!

نمی تونم بگم که چجوری تا حالا گریه نکردم!

داره کم کم میشه یک سال!یه همچین روزی ,سال پیش اومدی پیشم و گفتی که باید بری!التماست کردم,به پات افتادم,قسمت دادم,گریه کردم,ناله کردم,دعوات کردم,سرت داد کشیدم,باهات قهر کردم!هیچ فایده ای نداشت باید می رفتی!روز سفر فقط برگشتی بهم گفتی که دلم پیشت امانت میام ازت پس میگیرم!

اما نمی دونستم خوب به عهدت وفا نمی کنی و اون دلی که بهم داده بودی هیچ وقت ازم پس نمی گیری!خوب الان تکلیف من چیه؟؟؟؟چه جوابی بهش بدم؟؟به دلم!آره به دلم چی بگم؟؟بگم این دلی که بهت دادم تا باهاش سکوت مخملیت و قسمت کنی الان دیگه باید بره زیر خروار ها خاک؟!این دلی که باهاش شب و روز سرکردی ,نگاش کردی,دوسش داشتی الان دیگه باید بره!بدون اینکه دیگه حتی بتونی حسش کنی! چقدر گریه کردم؟؟!فکرشو بکن حتی یه قطره اشکم نتونستم برات بریزم!همه می گفتن این دیوونه شده!مگه چه اشکالی داره ؟آره دیوونه شدم !توی عالم دیوونگی میتونم چشماتو به یاد بیارم.به دستات بوسه بزنم.دیگه اونجا نمی تونی ازم دور بشی.نمی تونی.بهم میگن فراموشش کن!آخه چجوری من اونی و فراموش کنم که برام مقدسه؟؟؟چجوری اونی رو فراموش کنم که توی حرم امن دلش جا داشتم؟؟؟حالا من اینجا کنار این موج ها آرووم نشستم .نشستم تا شاید خبری از باد بشه و بگه که تو کجایی!حتی ماهی ها هم فهمیدن که من تنها شدم!

اما هنوز گریــــه نکردم!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:45 توسط پرستوی تنها |