تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

مخم و خوردی بابا خسته شدم پاشو برو دیگه!

عین کنه و سیریش چسبیده به من که چی بشه؟داره واسم از تمام خوبی های این دنیا حرف میزنه..برو جم کن خودتو..من خودم دکترم!

-آره دخترم باید بدونی که تموم این چیزایی که برای تو نا امیدی و ازشون بیزای فقط بار منفی هست که از اجسام به طرفت میان و تو خودت دوست داری که دریافتشون کنی!

خوابم گرفته بود حسابی...اتاقمم که گرم و نرم...همینجوری پلکام داشت رو هم دیگه میرفت و خوابم داشت می برد...

-خوب واسه امروز بسه دیگه..احساس میکنم خیلی چهره ات باز تر شده و نشانه های خرسندی توی تو پیدا شده!

(زرشششششششششششک....چه خرسند!)

پاشد گورش و گم کرد و رفت با اون لبخند مسخره اش ازم خدافظی کرد...

هنوز در و نبسته خودم و پرت کردم رو تختخوابم و خوابیدم!

"اصلا دارم بال در میارما...چه خوشگلن بالام...داشتم پرواز میکردم...شده بودم عین فرشته ها..انقد راحت پرواز میکردم....هی میرفتم..بالا..میومدم پایین...به یه نقطه ای که رسیدم احساس کردم باید بهش سر بزنم..رفتم پایین و از تمام جو و کوفت و زهر مار رد شدم...در و دیوار این شهر خیلی آشنا بود برام..رسیده بودم به خونه ی یکی از همین رفقا..خیلی برام عجیب بود آخه اونجا رو تاحالا انقد ساکت ندیده بودم..هر دفه من اونجا رفته بودم اون رفیق شاد و شنگولم رو که همش پارتی میندازه و تو خونشون هزارتا کوفت کاری میکنن دیده بودم...رسیدم تو خونه...از در رد شدم و رسیدم به پذیرایی که همیشه شلوغ دیده بودمش رسیدم...یه دختر تنها نشسته بود وسط پذیرایی...رفتم نزدیک ترش..زانوی غم بغل گرفته بود...اِ..این که خود رفسقم بود..همیشه خحندوون و شاد...از تو افکارش رد شدم...

من همیشه تنهااام...مامان اونور و بابا اونور..همش به خاطر پول...یه مشت گور خر و لاشخورم دورم جمعن..بازم به خاطر پوول!...نمیخوام به خدا..من زندگی میخوام..عشق میخوام...محبت میخو.ام..یه دور هم بودن خونواده امو میخوام ببینم...مگه همه این کارا رو واسه من نمیکنن؟خوب آقاجوون من نمیخوام..به کی بگم؟!

 توی همین لحظه دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت....

 

کم کم ازش دور شدم...هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش....یه صدایی رسید...تو باید دیگه بری...! از در و دیوارا که حالادور تا دورش اسکناسای تا نخورده پوشونده بود رد شدم....من دیگه باید برم...!"

 

باز صدای کوفتی این ساعت منو برگردوند به این دنیا!!!

Have to go money angel

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:40 توسط پرستوی تنها |

یه قرص بالا میندازمیه شیشه آب معدنی هم قورت میدم!راحت چشمامو رو هم میزارم!

۱دقیقه...۲ دقیقه....۳ دقیقه...۴دقیقه...اَه...خفه کن این ضبط لعنتی رو!

دلم میخواد سوار هواپیمام بشم!سوییچ ماشین و رو هوا میقاپم!

آخرشم نفهمیدم چجوری از تو پارکینگ اومدم بیرون!   ولش کن بابا..فعلا خیابونارو وسط آسمون ببین!عجب بزرگراهی زدناااااا!

خیلی خوبه...داره یادم میاد..چه حالی کردیم اونروز...با اون قیافه هاشون میخواستن از ما جلو بزنن...!

بوووووووووووووووق!

بکش کنار قارقارکتو!

مرتیکه هیز داشت بهم میخندید..راستی فک میکنی چند وقت بود مسواک نزده؟!

نانانانانای.....نانانانانای.....!

مردشور ریختتو ببرن موبایل!

-بزر!

-کودوم گوری رفتی..بچه ها میخواستن باهات بیان....!

نشنیدم بقیه اشو چی گفت ..فقط میخواستم گوشی رو بزارم رو دستگاه تلفن..گذاشتم ..حوصله حرف زدنشونو نداشتم!

یه چیزی خورد کف خیابونو و خرد شد!

******

مامان من خسته شدم..بابا چرا با من اینجوری میکنه..بهش بگو من نمیخوام با اون عوضی زندگی کنم..بابا من تازه دانشگاه قبول شدم..میخوام دنبال آرزوهام برم!

خسته شدم از همتون..حالا که دارم به آرزوم میرسم منو میخواید بندازینم زیر دست یه حیوون اونم بخاطر یه مشت آشغال کثافت که میخواد دود شه زیر دست بابا..مامان به دست و پات میوفتم..بزار برم دانشگاه..بزار زندگی خودمو بکنم..به بابا بگو نمیخوام...!

-نمیتونم..!فعلا برو یه بسته سیگار براش بخر الان میاد داد و قال میکنه و کتک میزنه! بدو دختر!

لباساشو پوشید و اومد بیرون!

بی هوا سرش پایینه و فکر میکنه به خودش..به زندگیش ..به باباش به اون آدم کثافت! میخواد بره اونور خیابون.....چشماش دیگه برق نداره!

*****

بزار صدای این ضبط و کم کنم...عجبا..چرا نمیرسم به مقصد..اون پایینووووو.....همه جمع شدن اونجا ..بزار ببینم چه خبره..یه ذره تند تر برم...

بوووووووووووووووووق

 

پامو رو پدال گاز فشار دادم تا برسم به اون جلو ببینم اونا دارن چیکار میکنن..یه چیزی خورد به ماشین..عجب صدای باحالی بودااا...چهارشنبه سوریه مگه؟؟؟!بزار برم!

******

خیابون فرش شده با قرمزی خون دخترک !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:25 توسط پرستوی تنها |

میدونی جرم من چیه؟؟خیلی سنگینه..انقد سنگینه که به خاطرش محکوم شدم ..اونم به حبس ابد ..توی این زندون لجنی!

جرمم اینه که خفه نشدم!خیلی راحت زدم تو صورت همشون!همون آشغالایی که همه چیزو داغون میکنن و میبرن..همون آشغالایی که همه چیز انسانیتو زیر سوال میبرن!همون آشغالایی که وجودشون مثه سمه!همون آشغالایی که خیلی مقدسن برای عوضی تر از خودشون! همونایی که دومیشون خودشونن!

گند زدم به تموم احوالاتشون! همه چیزشونو خرد کردم!هر چی دم دستم اومد ریختم بهم!

دلم میخواست قیافشو میدیدین!

اعتراف کرد که اشتباه ترین گزینه ای که میتونسته انتخاب کنه من بودم! احمق ..!

حالا هم به همین جرم باید تموم روزگار رو خلاصه کنم!هووووووی زندگی لعنتی...گمشو!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 12:14 توسط پرستوی تنها |