|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
مثله گوشت قربونی شده..![]()
میون یه عده آدم بدون چشم..
روز و روزگاری ..
افتادم زیر پا!![]()
آدما اومدن
.
.
اومدن و از روم رد شدن![]()
.
.
قدم ها سنگین..
عزمی راسخ داشتند![]()
.
.
.
و چه هدفی بالاتر از این...
که له کنیم تن و احساس و همه قبل پر از معنایش را!![]()
.
.
.
روزها گذشتند...
این آدم های حریص
.
.
.
گشنه از روزهای بر باد رفته اشان![]()
.
.
.
هر کدام گازی زدند و کندند...!![]()
شدند شکم پر و بد قواره
.
.
.
از روح من قربانی..
در خود دفن کردند...!![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:40 توسط پرستوی تنها
|

بعد از مدت ها از جام بلند شدم..یواش و آهسته قدم میزنم ..زمین به خواب ابدی فرو رفته..مخمل خیالش بافته شده..! چه فرش اشرافی زیر پامه احساس میکنم باید برم یه جای سرد ..کجا از دستشویی سرد تر!؟نمیدونم چرا ؟اما وقتی اسمش میاد و میگن رفتم تو دستشویی فکر کردم اونم بدون اینکه احتیاج به رفع حاجت داشته باشم همه بهم میخندن..خوب مگه دستشویی دل نداره! خیلی خوشم میاد از دستشویی خونمون ...کاشی هاش سیاهه!!یه رنگ بخصوصیه..توی آینه بالای دستشویی به خودم نگاه کردم.... جا خوردم! از دفه ی قبل خیلی فرق نکرده بودم..من که همش دارم به خودم زور میارم و فشار تا بلکه ریخت و قیافم عوض بشه اما هنوز همونجوری هستم.. پیشونی بلندم حکایت ها داره...اصلا بهش نگاه میکنی میفهمی که خیلی در و غصه هاش زیاد بوده که حالا انقد قد کشیدئه..گنجایش هی زیاد کرده! ابروهام کمونی و سر سخت..نمیدونم چرا شبیه این قاجاری هام گونه هام هنوز خیلی تو نرفته ان..اما وقتی چپ و راست میکنم صورتم و خطشونو خوب میبینم..این همون گونه هایی بودن که یه روز التماس میکرد نوازششون کنه؟! واقعا چی تو اینا دیده بود ..مگه غیر از این بود که فقط ماده رو نگاه میکرد نمیفهمید ماده به خاطر روحشه..! از نوک بینیم خوشم نمیاد..چرا وقتی همه میگن قیافتو از خشکی در آورده و بامزه کرده ناراحت میشم؟! دوس دارم همونجوری که هستم نشون بدم..به دور از تظاهر..آها یادم نبود ..تو این دنیا اگه تظاهر نکنی کلات پس معرکه اس..خوب شد که من از کاروان دنیا زودتر پیاده شم..آخه تا کی ولی بزار اول پنچرش کنم! لبام و این خط صاف و که خیلی وقتا مهر سکوت روشون موم شد..خیلی وقتا هیچی نگفتن..خیلی وقتا داد زدن خیلی وقتا قهقه زدن..خیلی وقتا با هام حرف زدن..خیلی وقتا کنارم بودن...یکی از چیزای صورتمه که هیچ وقت دلم نمیاد خطشون بزنم... اما گوش هام...این عناصر بیگانه کاش میتونستم بکنم بندازمشون دور! برگشتم به اتاقم..الان که میبینم..باز هم تکراری ام!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
؟!خوبه یا بد؟ بی تفاوت بودن رو گذاشتن واسه یه همچین موقع هایی دیگه
..اما ترکیب چشمام و ابروهام رو خیلی دوس دارم..نمیدونم چرا انقد عاشق چشمامم..من که از عشق دورم؟! پس چرا انقد دلتنگ چشمام میشم؟! هنوز هم اون سیاهی دور چشمام داره بهم دهن کجی میکنه....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:6 توسط پرستوی تنها
|

بعد از مدت ها به یاد آلبوم دوران کودکیم افتادم.هر چی فکر میکردم یادم نمیومد که کجا گذاشتمش
..اینم از خاصیت معصومیت دوران کودکیه که زوود فراموشش میکنیم ما آدمهای زنجیری
!
بالاخره با کلی پرس و جو از تمام زوایای مغز نداشته ام فهمیدم که کجا گذاشتمش..از زیر تموم چمدونام که هر روز یکیشونو میبندم تا ازشهر دل بکنم و برم و هیچ وقت نتونستم برم ،کشیدمش بیرون
!
عکس اون بچه ی تخسی که روشه و داره با شیطنت بهم نگاه میکنه باعث شد تا یه منحنی که مدت هاست فراموشش کردم روی لبام پیدا بشه..![]()
برگ اول:
اوه..اوه..چه بچه ی خوشگلی فقط چرا داره انقد گریه میکنه
! یادم اومد اون موقع هم میدونستم که بزور من و آوردنم اینجا جایی که اصلا دوسش ندارم.. از همون اولشم بدم میومد که به کاری که دوس ندارم وادارم کنن..آخه این انصافه؟چرا رویاهای شیشه ای منو کردین سنگی؟!هااااااااان؟!![]()
برگ دوم:
اوه..اوه چه بد دارم به کیک تولدم نگاه میکنم
..و همچنان تک شمع کیک روی اون بهم داره پوزخند میزنه که ببین یک سال دووم آوردی اینجا پس هی با خودت فکر نکن که باید تموم تفنگاتو جمع کنی تا وقتی میخوای بری به جنگ عروسکات میتونی پیروز بشی
..اونا فط اسباب بازین
!
برگ سوم:
چه خوشتیپ و دلربا
..از همون اول از عینکای بزرگ که روی جفت چشامو میپوشوندن خوشم میومدا
..دوس ندارم به چشام خیره نگاه کنن ...دلم میخواست از پشت چشام به تموم این دختر کوچولوها بخندم آخه چرا سر چهارتادونه بشقاب و قابلمه میزنید تو سر همدیگه
..منو نیگا کنید ..من یه حریف قّدّر دارم ..اما نمیتونه بزنه تو سر من..این دنیا عرضه هیچ کاری نداره![]()
به برگ چهارم رسیدم....دلم نمیخواد بیشتر از این رویاهای معصومانه ام رو با لجن هایی که تو سر دارم بپوشونم!![]()
برگرد آلبوم
..برو زیر چمدون های از در بیرون نرفته ی من! ![]()

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 20:48 توسط پرستوی تنها
|

من و از چی داری میترسونی؟ از تنهایی؟ من بارها و بارها تنها شده ام،تنها مانده ام اما به خدا دست از پا خطا نکردم!! من و از چی داری می تر سونی؟ از مرگ؟ من بارها و بارها مرده ام..کشته شده ام اما به خدا خودکشی نکردم! من و از چی می ترسونی؟ از جدایی؟ من بار ها و بارها بدون شناسنامه و شاهد کزایی از آرزوهای کوچیکم جدا شده ام اما به خدا نرفتم! هِی..وایسا اتوبوس..من جا مونده ام! 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:33 توسط پرستوی تنها
|

خیلی خوبه دخترک دفتر چه یاد داشت دلشو که توش به زمین و زمان فحش داده..کهتوش از زندگیش گفته..از بدی های زنده بودنش گفته از اینکه یه الاغ به تمام معناست..همرو نوشته و گذاشته جلو یه مشت آدم!فقط یه مشت! دخترک خریت کرده...اون یه مشت آدم که به لطف و مهربونی و صفای وجودشون،دفترچه ی دخترک رو پاره کردن خیلی حق گردن دخترک دارن.. آهای یه مشت آدم...دخترک رو ببخشید شماهایی که همه چیزو میدونید..شماهایی که اعتراض میکنید..بدونید که واسه دخترک دیگه حتی نای نگاه کردن به ورق رو نذاشتید.. دخترک این قصه توی وصیت نامه اش نوشت: "بر تمام زخم هایی که از اونا به یادگار مونده کافور میزارم..خیلی زخم ها عمیقن!" ای وااااای الان دیگه دخترک تموم فکر و ذهنش شده تبعیت.. بابا بزارید راحت باشه...جایی رو نگرفته که تازه عنصر وجودی این لجن هم که نیست دخترک ..تنها عنصر فرورفته اس این دخترک! بعد ها روی سنگ قبرش مینویسه: "آهااای اونایی که دوسم داشتید..میراث به جا مونده ی من همون برگه های پاره پاره شده اس..تو رو خدا انتقامم و از این دنیا بگیرید! آهای اونایی که میخواستید کمکم کنید..چرا جلوتر نیومدید..انقد شبیه جزامی هام؟؟به خدا جزامی ها هم احساس دارن..به خدا اونا هم یه روزی خوب بودن..چرا پنهونی دست رو سرش میکشیدیدو میخواستید موهاشو نوازش کنید غافل از اینکه دخترک کچل بود؟! آهای اونایی که موندید برام..یه روزهایی که گذشت به یادتون خندیدم!! 
![]()
![]()
...دخترک داره علنا داد میزنه و میگه غلط کردم
!
...ما یه مشت آدم چیکار کردیم با دخترک؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:59 توسط پرستوی تنها
|

آسمون اومد و تیکه تیکه شد!![]()
هر تیکه اش افتاد تو بغل یه نفر!![]()
به یکی ابراش رسید...سوار ابرا شد و رفت تا اونجایی که هیچ کس نبود و خلا بود و بر اثر قانون خوشگل و قشنگ نیوتون و بر اثر فشار ترکید!ای آدمای طماع و فوضول
!
به یکی دیگه یه تیکه زا صفا و صمیمیت و آبی بودنش رسید..ور داشت گذاشتش وسط حیاط خونه ی یه خونواده ی فقیر و کوچولو! تو حوض خونشون دیگه هیچ کودوم از ماهی ها نمردن! براش ایمیل اومد که از بهشت دعوت نامه داره!آفرین..به فکر دیگران باشیم
!
یه تیکه دیگش رسید به یه بچه کوچولو..مامانش بهش گفته دست به چیزای دیگران نزن..غافل از اونکه آسمون مال خودشه..انداختش تو سطل آشغال!آفرین بچه ی خر و حرف گوش کن
!
تیکه دیگش صاف افتاد روی پاهای من
!
هر چی نگاش کردم نشناختمش..آسمون شهر ما حسابی لجنی شده
!
پس نباید دست به عناصر بیگانه زد
!
آفرین دختر وطن پرست
!

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 21:25 توسط پرستوی تنها
|

آره دیگه این سوال همشونه... هی میگن ببین من دوست داشتم!تو خودت نخواستی..اگه به حرفام گوش داده بودی!اگه بهم اعتماد کرده بودی...الان میتونستیم با هم دیگه زیر یه سقف باشیم..اما خودت نخواستی! ****** امروز داشت یکی از همین فریب خورده ها واسم حرف میزد! تند و تند با کلی گریه و آه و ناله: من نمیخواستم اینحوری بشه..من دوسش داشتم..اون برام میمرد..بدون اون نمی تونم زندگی کنم از همین چرت و پرتا که آدم خوابش میگیره ***** از نصیحت کردن حالم بهم میخوره..اما فقط میخواستم بزنم تو گوشش تا برق سه فازش بپره و شاید نور درخشانی که از آیندش جلو چشمشه بره کنار و واقعیت ها رو ببینه! ببینه و عبرت بگیره..عبرت بگیره که یه دختر داره التماس میکنه و زیر دست و پا و شهوت افغان ها ..غرور و پاکیش به راحتی لگد مال میشه!
![]()
!
!![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:53 توسط پرستوی تنها
|
