|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||

باز هم خالیه جاش!![]()
نمیدونم چرا از قدیم ندیما رسم بوده..رسم بر این بوده که آدما کسی که یه چیز تازه پیدا میکنه و بهشون میگه: ای مردم من این رو پیدا کردم تیکه تیکه اش کنن!اصلا نگن اینی که این پیدا کرده چی هست!![]()
همین الان من یه چیزی پیدا کردم که نمیتونم به کسی بگم..نه به خاطر ترسماااا...نه به خاطر اینکه هنوز کار دارم..هنوز باید وایسم و جواب خیلی چیز هار و بدم!
بیشتریا همچین فکری رو میکنن که این دختره خیلی انتقام جوئه..اصلا عقده ایه
..اینا چیه میاد مینویسه و بعدش هی میان میگن حرف دل مارو زدی..چرا؟چون علاوه بر دو روییشون خیلی میترسن..میترسن با کسایی که منو حمایت میکنن رو برو شن! دیدید..اونا هم میترسن..
اما من نمیترسم...
مثله همین الان..این لجــــــــــن نـــامه که پیش روی چشم همه اس نشون دهنده ی چیه؟شجاعت منه
!
همیشه دلم میخواسته نشون بدم من قویم..شاید خیلی وقتا دیدم..و میبینم..به خاطر قوی بودن باید کشت..باید از جا کند.. و من از جا کندم!
خیلی وقتا فهمیدم به این شجاعتم گفتن حماقت..اما لذت میبرم..آقا جوون از خطر کردن لذت میبرم..![]()
همیشه نمیتونم دودلی با خودم یدک بکشم که..میگم بالاخره..صبر داشته باشید
منی که ریشه هامو میخواید بسوزونید از شماها کلی زرنگ ترم..این ریشه ها مثه ریشه های چنار میمونه..منتها تو زمنی نیست توی یه مردابه! ..خشک شده اما محکمه!![]()
میدوین چیا باعث شده خشک بشن....
این دوتا چشام...همین دو تا دونه دایره ی از حدقه بیرون زده! همینا که خیلی چیزا رو دیدن..همینا که دیدن و باور کردن...دیدن و اصرار داشتن از کاسه بیرون بزنن اما نتونستن..همین دو تا دونه توپ..کم کم رخنه کرد و باعث شد خشک بشم...
این دو تا گوشام...همین دو تا دونه علامت سوال..انقد شنیدن و شنیدن..زخم ها،درد دل ها،دادها..اما فقط شنیدن...نتونستن خودشونو ببیندن..گاهی وقتا به خفاش ها حسودیم میشه..راحت گوشای خودشونو میندن،اما من باید میشنیدم!
این خط منحنی لب هام..همین دو تا دونه گوشت آویزوون رو هم افتاده..انقد تو شنیده ها و دیده ها کم آوردن که خفه شدن!
اینا باعث شدن من خشک بشم...
همین آدمک ها..همین وجودم..اما هنوز محکمم...
میخوام جبران تمام ندیده ها و دیده ها و شنیده ها و نشنیده ها و گفتنی ها و نا گفتنی ها رو بکنم و برم..
بخدا به همین راحتی ولت نمیکنم...![]()
.
.
.
.
باز هم خالیه جاش...!![]()
قلبم رو تونستن بکنن و ببرن!![]()
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:23 توسط پرستوی تنها
|

چند روزیه برام شده عادت که بند های بلند این کفش تا زیر زانو رو صبح ها تا بالا بندازم تو و ظهر نشده همرو دوباره بیرون بیارم
!تا بلکه این انگشتان هم مزه ی هوای آلوده ی این خانه را بچشن!
امروز اصلا حالم با روزای دیگه فرق داشت..سبکسر تر و بی وزن تر بودم..کم کم دارم ایمان پیدا میکنم که نیروی جاذبه ی زمین در برابر من هیچ غلطی نمیتونه بکنه! من همش دارم پرواز میکنم!![]()
رسیدم توی خونه..
مثل همیشه ساکت!
مثل همیشه تنها!
چرا هیچ وقت یادم نمی مونه این خونه تنهاتر از منه؟!
قهوه رو برا ی خودم آماده کردم..
روی مبل راحتی فرو رفتم..همیشه از این مبل خوشم میاد..منو چنان توی خودش فرو میکنه که هیچ وقت آرزوی بیرون اومدن ازش رو ندارم!![]()
به صفحه ی برفکی تلویزیون نگاه میکنم...قهوه رو به لب بردم..
تلخ اما همیشگی...
مثل روزهای من..![]()
تلخ و گزنده...
مثل رفتار آدمک ها...![]()
تلخ و بدون عنصر..
مثل وجود گرفتار تنم!![]()
بی هیچ توجهی به بقیه از خوردنش لذت میبرم..![]()
زندگی چرا هی سعی داری روی این صفحه ی برفکی تلویزیون خودتن رو به رخ من بکشی..
چرا داری دوباره زیر و رو میشی؟؟!![]()
"از این بالا شهر دیدنیه!..اصلا خودن نیستم...گرمی دستهاش رو دور گردنم حس میکنم...!"
-این قهوه میخواد همینجوری تلخ بمونه؟!
شنیدن صدای خودم بعد از مدت ها برام جالب بود..!
ازم دور شید..هی خاطره ها ..ازم دور بشید..
جرعه ای دیگر مینوشم..
هنوز خاطره ها مانده اند...
"قدم های گل آلود..در خیابان وحشت زده ی تاریک..قدم ها در پیچ کوچه گم شدند...!"
.
.
قهوه تمام شد..![]()
.
.
.
به ته فنجان نگاه میکنم..!!![]()
.
.
.
.
بلور های شیشه ای شکر..منو مسخره میکنن!![]()

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:47 توسط پرستوی تنها
|

یک قلپ آرامش...بله! یک لیوان آرامش بخش ..نه! یک لحظه پلک زدن ...بله! یک خواب ابدی...نه! شنا کردن در دریا ...بله! غرق شدن....نه! دیگه داره ذهنم از همه این تضادها خسته میشه دیگه داره یادم میره زندگی میکنم.. مثل ماشین کوکی از خواب بلند میشم و همون کارهایی که همیشه میکنم و بعدش صاف روی تخت خوابم! چقدر کوچیک در عین بزرگی..تو هیچی نیستی دنیا تو تنها چیزی که تونستی باشی این بود که از پا دربیاری..همرو از پا دربیاری... لبخند زدن ..بله! قهقه زدن ..نه! فراموش کن..خودت رو فراموش کن! شاید ..شاید..راحت شبا بخوابی.. شاید هر شب هجوم این خاطره ها تو صورتم نکوبه! شاید برق چشمام برگرده! شاید زنده بمونم! دخترک ...آخر دنیاس...آماده باش. . . . یک،دو،سه..! فکر کنم تو عکست خوب افتاده باشی! فقط اخم هات...!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..خوبی ها و بدی ها با تکامل خودشون به من میگن تو کلی عقبی..![]()
![]()
!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:47 توسط پرستوی تنها
|

فکر میکنی وقتی وسط این همه گندم آفت زده وایسادم و هر روز و شب از کنارم این ملخ های وحشی رد میشن منتظر چیم؟!![]()
هر روز با نگاه خیره همون میدان دید خودم رو دنبال میکنم...منتظرشم..منتظر چشمای سیاهش ..محتاط و آرام نگاهی به اطراف میندازه..همیشه از اینکه مثله اولا بی پروا نیست دلم میگیره
!قبلا میمود و بهم فحش میداد..با اون صداش ..از من میترسید..معلوم نیست آدما باهاش چیکار کردن..مطمئنا همون کاری رو کردن که با من کردن..این آدما به کی رحم میکنن..![]()
باز هم متکبر..اومد در گوشم خوند..هر وقت احساس میکنم اون چشمای سیاهش اون لباس سیاهش منو تو آغوش گرفته یه جوری میشم..احساس میکنم واسه یکی مهمم..! ![]()
میگه و میگه..برام تعریف میکنه آسمون اون طرفهایی که ازش میاد چه رنگی
..این شاهزاده ی قصه من نه سفید وقشنگه نه دلربا..اما واسه ی من شاهزاده اس..![]()
به حضورم عادت کرده..من براش یه تکیه گاهم..منی که خودم نیاز به تکیه گاه داشتم حالا محکم ترین کوه ها هستم
..شرمزده از اینکه نمیتونم چیزی بهش بگم..آدم ها منو خفه کردن..ینی میشه یه روزی سرش رو به سینه ام تکیه بده و تش قلبم رو متوجه بشه؟!![]()
یا نه از نگاه کردن به لباس پاره پاره شده ی من شرم داره
؟چرا هیچ کودوم از دوستاشو با خودش نمیاره به دیدن من؟ینی انقدر من براش مایه خجالتم..![]()
تو گوشم میگه نمیخوام ببیننتو عاشقت بشن...![]()
با خودم میگم:
کی میتونه از پشت این همه کاه قلب منو توی سینه پیدا کنه!!![]()
.
.
.
کلاغ ها عاشق میشوند...مترسک تنها نیست! ![]()

+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:26 توسط پرستوی تنها
|

اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهای مدرسه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم... در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست.. شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد! قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه حالت نشستنم رو دوس دارم دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره: "Fuck life..Plz" "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!" "mO€" "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی.... بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!" "هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم" "I Hate YoOou" " "He Kissed Me..Beautiful lier!" با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم.. باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه.. کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم! صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم.. قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد... "گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!" -برپا..! باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد: بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!
![]()
![]()
!همون ته کلاس که جمعیت اصلا نداره! هی دختر..من آخر جدا افتاده هام!!![]()
..یکی از زانوهام رو گیر میدم به لبه ی نیمکت...اون یکی همونجوری روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم..![]()
![]()
عشق پوچه..!" "منو تنها نزار..رو قلبم پا نذار...!!"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:19 توسط پرستوی تنها
|
