|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
چقدر خوبه که اتاقت بخوره به پله های اضطراری و چقدر خوبتره که هیچ کس ندونه کی میری بیرون و میای تو حتی دیوارهای خونه!![]()
دلم میخواد همین الان ساعت سه نصفه شب بزنم بیرون..تو کوچه ی گًندمون راه برم..انقدر برم که دیگه کوچه خسته بشه!انقد دلم میخواد شب و بوس کنم!
این کت کوتاه مشکیمو میپوشم..الان دوس ندارم دکمه هاشو ببندم!بدون روسری و با این کلاه چقدر دیدنیه قیافم..همه فکر میکنم از این خیابون گردام..چه فرقی داره که گربه ها چجوری نگام میکنن!![]()
در و باز کردم...
عین خاطره هام ،هوای سرد کوبیده شد تو صورتم!
یک
.
.
دو
.
.
سه
.
.
....
هر چی میام پایین تر فکر میکنم دارم میرم بالاتر!
دارم به آسمون نزدیک میشم!
.
.
.
قییییییییییییییژ!
.....دیگه این یه تیکه آهن هم از دسته من خسته شده!![]()
.
.
جاده فریاد میزنه بیا..بیا!
نمیدونم میخوام چیکار کن...همیشه شبیه یه بطری خالی شده هستم که برش گردوندن!![]()
Shhh
صدایی میاد!
تو میخوای به خودت فکر کنی..نه اینکه بقیه رو محکوم کنی!
نه..نه! بقیه تقصیر دارن! من چیکار کردم! فقط میخوام راحت نفس بکشم!در این صورت میخوام تموم کنم!
آره جوون خودت!(پوزخند زد!)تو فقط میخوای از کارای خودت چشم پوشی کنی..یادت رفته چقدر همرو خون به جیگر کردی؟! چقدر ادای آدم های متفاوت رو در آوردی!میخواتی ثابت کنی هستی؟!
من فرق ندارم! با هیشکی فرق ندارم..من همینم که هستم!
نه تو فرق داری..با همه فرق داری...تو رو باید انداختت دور..یه همچین عقایدی به درد نمیخوره! خودت باش!
داد کشیدم:
د لامصب...پس تا حالا کی بودم!![]()
یه چراغ توی کوچه روشن شد!
گربه ترسید..جیغ کشید...باد وحشیانه خودشو به درختا کوبوند...و من تنها در این کوچه..مثله سایه ای رد شدم!
.
.
.
خودم هستم...اون صدای لعنتی من نبودم!
آخه میخوای چیو ثابت کنی؟!
این که هستی!
باشه بمون!
اما من ...
دارم میرم!![]()
.
.
.
پله های خونه بی حوصله از اینکه دوباره خلوتشونو بهم زدم!غر غر کردن!
در اتاق رو بستم..سرما همراه تموم خاطره ها از اتاقم بیرون رفت!
.
.
.
کت رو سر جاش گذاشتم..
یادم افتاد دکمه هاشو نبستم!![]()
.
.
.
دهن این زندگی رو هم هنوز نبستم!![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:39 توسط پرستوی تنها
|


چند وقتیه صدام داره میکنه..آهسته آهسته به سمتش میرم...خیلی ناراحته..خشمگین از تمام آدم ها!! از تمام بدی ها..از تمام خوبی ها!!از تمام صداقت ها...! توی دل این دریا چه خبرا که نیست!!![]()
بدون هیچ فکر و فوت وقتی توش شیرجه زدم..از همون شیرجه هایی که هر وقت توی استخر میزدم هزار نفر برام سوت میزدن! خوشم میاد..انگار تموم مغز آدم یهو بریز تو دهنشو اونم تف کنه بیرون..اونوقت از یه جسم یک کیلو و نیمی خلاص میشی!باور کن خیلی سنگینه!![]()
چشمامو میبندم..انقدر میرم و میرم و میرم...که دستام خورد به یه جسم سنگین...! تعجب کردم
..این همه جونور از بغلم رد شد..یهو یاد خودم افتادم..دلم برای خودم سوخت..ینی این همه ماهی گرسنه..هیچ کودوم رغبت نکردن منو یه لقمه چپم بکنن؟!![]()
سنگ های به رنگ سیاه..توی این تاریکی برق میزنن..این همه ماهی..این همه جونور..مرجان ها در تقلا...دست های درازشون رو مثه جادوگرا بالا و پایین میبرن و آدم رو مسخ خودشون میکنن
!این ستاره های دریایی..برخلاف قیافشون که زیباست آدم چندشش میشه دستشون بزنه..از همون اول ازشون بدم میومد!![]()
هجوم ماهی های ریز و درشت به پشت سرم خورد...منو انداختن این فسقلی ها!
همه از یک سمت فرار میکردن..نگاه به پشت سر خودم انداختم...
کمی اونورتر..کشتی شکسته ای بود....
نزدیک و نزدیک رفتم..هیچ ترسی نداشتم!![]()
به روی عرشه پا گذاشتم..هنوز هم ستاره ی خاک خورده ی لباس ناخدا روی عرشه بود!جای قدم های دو نفر هنوز معلوم بود..صدایی آمد..![]()
به درون کشتی رفتم...
چیزی تکان میخورد..
اوست..یافتم
این کوسه ماهی ماست که زخمی شده..و همه از پیش او رفتند!![]()
چشمانش بی رمق است..کوسه ماهی بیدار باش..!
دلش تنگ است..
ای ماهی های پست!برگردید بهش کمک کنید...! گناهی نداره که انقدر دندون هاش تیزه..گناهی نداره..به خدا....خدا دوسش داره!![]()
نزدیک کوسه ماهی شدم..
خودش را جمع کرد..
گفتم بزار کمکت کنم..برگرد به زندگیت..اینجا قشنگه...
ناله کنان گفت:
اینجا برای من قشنگ نیست..از همه جدا افتاده ام...گناه من چیست!به جرم بزرگ بودن و زشت بودن..همیشه تنها بودم!همه از من میترسند..قلب من کوچک شد!![]()
.
.
.
.
.
تا به حال صدای تپش قلب کوسه ها را شنیدی؟!![]()
پ.ن:اینو دو در یک مترشو زدم به دیوار اتاقم!
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:57 توسط پرستوی تنها
|

"Take my last breath" پ.ن: نمیدونم چرا اما خیلی وقته که میخوام اینو رو دیوار اتاقم نقاشی کنم!
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:37 توسط پرستوی تنها
|
