|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
تا چشم داره کار میکنه میخوام شمع روی کیکم بزارم! من متولد شب یلدا!میخوام بلند ترین رویاهارو داشته باشم! چشمام رو روی هم بزارم و برای خودم آرزو کنم! آرزو کنم فقط یکبار بی تفاوت بگذرم! ای قلب سرکش!انقدر تند مکوب! او لیاقت بهتر از تو را دارد! به فکر این افتادم که او آسمان است و من کاش دریا بودم! آرزو را تغییر دادم من دریا هستم تا موج من تک تک نقش نگار او را در گیرد! ای قلب سرکش تند مکوب! چرا امشب حالم دگرگون شده؟!اصلا یه جور دیگه شدم!حس روییدن چیزی من رو داره میترسونه! ای قلب سرکش تند مکوب! چشمم به جاده ی بی انتهای شمع ها میافته! آرزو کن!! کاش رها باشم ..رها باشم! آرزو میکنم رها باشم..یاد همان دو چشم که دریای سبزی بود افتادم! ای قلب سرکش تند مکوب!! نگاهم به هندوانه افتاد! چاقو را به سمتش بردم و داخل قلبش کردم...مثل همین هندوانه دارم از وسط نصف میشوم..تنم درد میگیرد! شمع ها منتظرند! من چه آرزویی بکنم؟! چه آرزویی میتونم داشته باشم! یاد صدای قشنگش توی گوشم مثله نسیمی جا اقتاد! ای قلب سرکش تند مکوب! نمیدونم.. . . . تصمیم خودم رو گرفتم . .چشمانم را بستم: توی دلم آرزو کردم: "خدایا..تو رو به امشب..شب یلدا..تولد من...بعد زا این همه روزا که اومدن و رفتن!من عاشق نشم...تا وقتی نخوام عاشق نشم..خدایا دیگه نبینمش!" فوت کردم.... . . . چشمانم را باز کردم..اثری از کیک نبود تمام شمع ها قبل از فوت من آب شده بودند و کیکی باقی نمانده بود!! . . چه تولدی بود....من و کیک و هندوانه...تا ته قلب شب یلدا! ای قلب سرکش تند مکوب!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:18 توسط پرستوی تنها
|

میفهمی زندگی بدون خوردن اکسیژن ینی چی؟ به من نگاه کن! درگیرم! من اکسیژن نمی خواهم.. سهم من را شما تناول کنید! پ.ن: دلم میخواد این سری هر کودومتون یه عکس آپ کنید و برام اینجا بزارید..همون عکسی که فکر میکنید بیشتر به اوضاع قمر در عقرب من میخوره..این سری میخوام از عکس شماها بزارم!شاید تو بهتر من را بشناسی.. خواهش میکنم!
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:33 توسط پرستوی تنها
|


اشکمو پاک کن از روی گونه ی من!![]()
خیلی غریبه اس برای گونه ی من!
باز من و نسیم و موج دریا!![]()
این چند روزه که دل داده بودم به دریا..غرق شده بودم!توی جاده منتظر بودم..منتظر بودم اون اتفاق بیفته! منتظر یه کامیونی بودم تا از پشت این پیچ وخم بزنه بیرون و من و ماشین و درجا خرد کنه!
شاید این که عین دیوونه ها نصفه شب از خونه بزنم بیرون و خودم و وسط جاده ببینم یه چیز بیشتر نباشه...اونم جستجو..![]()
واسه خاطره هام!
داشتم دنبال باورهام میگشتم!
مثله دگمه های رنگی در میان کوچه ها پیدا کردم!![]()
منتظر و حیران بودم ...جاده ها این راه های بن بست که به کسی رحم ندارن..بی اعتنا از من گذشتند!
رفتم تا رسیدن..آن هم چه رسیدنی..
کنار دریا ..روی تمام جای پاهام خط کشیدم!
خاطرات در دل دریا خاک شده بودند!
باز هم عبث بود!
هوا بارانی است...
طبق عادت کتم را به دور خودم پیچیدم!شاید این باد میخواست منو بکنه از جا..بگه برو..جای تو اینجا نیست..
دنبال دریا دویدم!![]()
نشستم...
و اشک غریبانه گونه هامو نوازش داد!
خیلی ترسیده بودم..این چی بود روی گونه های من!اشک؟!
این مایع غریب؟!
دست دریا نوازشم کرد!
بسه...بسه..! خاطره هامو دور میندازم!
دور خواهم شد از این شهر غریب!![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:54 توسط پرستوی تنها
|
