تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

 

bye bye

صدای موزون تق تق نوک کفشم روی سنگ های تمیز و براق خونه هیچ وقت تا حالا انقد واضح سکوت خونه رو نشکونده بود!

شمارش از دستم در رفته شاید ده بار بیست بار یا شایدم هزار بار!چه اهمیتی داره..باز هم باید برگشت به اصل خوب و قشنگ بی تفاوت بودن!

باز هم دخترک روانی با افکار خودش مثله کارد برخورد میکنه...هر لحظه عاشق شکفتن و از کار انداختنشونه...شاید همچین فکری مو رو به تن یه آدم دیگه سیخ کنه اما بیزار بودن میتونه عشق بیاره..شاید یه روزی برسه من عاشق افکارم بشم..

بتونم باهاشون کنار بیام..اما هر وقت به یه همچین چیزی فکر میکنم چهار ستون بدنم میلرزه!

از این میترسم...میترسم با افکارم زندگی کنم....

از بس دیدم و به ذهن سپردم شاید شیارهای مغزم از شیار های مغز انیشتن هم بیشتر شده باشه ..شاید این عقده ای که تو گلوم مونده بیشتر از گذشته ها و یا شاید گنده تز از غده ی گواتر شده باشه!اما چاره چیست..من بیزارم..از افکارم بیزارم

اما همین بیزاری ها دلخوشی های من هستند!

به این فکر میکنم که یه روز بیزار بودم از دروغ..همین بیزاری من را نگه داشت..همین بود که باعث شد بدم بیاد یا نه بشناسم..کسی که دندان های زیبایش را تحویل میدهد در کنار چاشنی لبخند و میگوید دوستت دارم!

و یا عاشق خفقان و تنهایی...اندیشناک با خودت درگیر بودن...

به چی میخوای برسی...عاشق بیزاری هایم...

دیدم..با دو چشم درشت و از حدقه بیرون زده ی خودم دیدم!

مستی و خلوت او را با گل رز و پچ پچ شبانه اش را با شب بو..

رز و شب بو با هم دشمن هستند!

و من دیدم..خیانت را..و بوییدم خیانت را و چشیدم حس زیر پا له شدن را!بازیچه شدن را!

رز و شب بو دیگر همدیگر را ندیدند!

.

.

.

.

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!

پ.ن:

اگر مجمع ادیبان این پن را اختراع نمیکردن من الان باید چیکار میکردم؟

در مورد پست های اخیر به سجاد و خیلی های دیگه:

اینجا جایی هست که من از دلم حرف میزنم...همونطور هم که نوشتم اینجا قیامت نیست! به خدا شاید هیچ کودومتون معنی این حرف رو نفهمیده باشی..مکن آدمم..میبینید ...چشم دارم گوش دارم دهن دارم زبون دارم و شاید هم عقل دارم..حرف دلم فرق میکنه خاصیت آدمک بودن همینه و من مترسک باقی نماندم!در ضمن مانی من قسمت اول داستان رو پیدا نمیکنم بزار برم بیشتر بگردم...میخوای بخواه نمیخوای اصلا مشکلی نیست و اصلا مهم نیست!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:14 توسط پرستوی تنها |

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

 

تو با من می رفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابان ها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارونها،گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو زا میان نارونها،گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

 

تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغ هایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

تو با چراغهایت می آمدی...

 

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

تو زندگانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نورسخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

 

تو گوش میدادی

اما مرا نمی دیدی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:40 توسط پرستوی تنها |