تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

شاید هنوز که هنوزه این افکار خط خطی من و رو پا نگه میداره! هنوز که هنوزه وقتی نگاه میکنم و میبینم خیلی چیزا از دست رفت بدون اونکه من افسوس بخورم از اینکه هفتا جوون دارم تعجب میکنم!

من او ندارم!

هر کسی عشق نداره باید مورد تمسخر قرار بگیره؟!چقدر دیگه داد بزنم؟انقد داد زدم که همین چند روز پیش یه سیلی خورد تو دهنم!

با همون ژست همیشگی تو کوچه ی بزرگمون راه میرفتم ،همون حالت همیشگی!هر کی از دور نگاه میکرد میفهمید من یه جورایی معمولی ااما عجیبم! اما هیچ فرقی نداشتم ..نمیدونم چرا هر بار که پا توی این کوچه میذارم همه جوری نگام میکنن انگار که تازگی داشتم..من همونم..همون افکار تو سرمه و همون لباسا ..همون کت مشکی همیشگی و شال گردن سفید برفی آزاد دور گردنم و همون شال سیاه همیشگی با چکمه های بلند و شلوار جین تیره...همون یار های جدا نشدنی..همراه با دکمه های باز و چشمانی که از گزند تیر چشم دیگران زیر عینک دودی بزرگم گم شد در حالیکه برای دیدن و لمس نور خورشید دلش پر میزد!

شنیدم یکی من و با اسم صدا میزد!

ایستادم صدای نفس های فردی که یمدویید و هنوز دست از سر اسم صدا زدن من بر نداشته بود کنار گوشم بود!

-سلام!

عینک رو پایین تر آوردم تا ببینمش ...

-سلام ،خوبی؟

-خوبم چرا هر چی صدات میکردم وای نمیسادی!

-همین الان شنیدم تو کجا اینجا کجا؟

-هیچی رامو گم کردم اومدم یه سری به دوست قدیمی بزنم!

با شنیدن کلمه ی دوست از خودم حالم بهم خورد!من با این دخترک از همه جا بی خبر و بزک کرده کی حرف زده بودم که الان بهم میگه دوست!فقط سعادت داشتم نه ماه پشت نیمکت تحملش کنم!

-خونتون هنوز همونجاس..بریم بالا خبرای جدید دارم!

-بریم..........!

صدای تق و توق کفشش اعصابم رو بهم ریخته بود با هر قدمش کلی ناز و ادا حواله میکرد و برای درز دیوار هم قهقه میزد!

-بفرمایید!

بعد از کلی بازرسی بالاخره نشست!

-بیا ببین این کارت عروسیمه!

-مبارک باشه!کی هست این آقای خوشبخت!؟

-همون که عاشقش شده بودم..همون که نفسم بهش بنده!

-کیو میگی؟

-الان برات تعریف میکنم ...یه عشق بزرگ رو الان جریانش رو میفهمی...مشتاقی نه؟

خمیازه کشیدم!

یه ریز شروع به حرف زدن کرد:

آره یه بار توی پارتی ستاره دیمش..همون چهار سال پیش..داشت با یه دختره میرقصید من روی صندلی نشسته بودم کنار همون رفیق قبلیم همون کاوه ی بیشعور...همون وسط کاوه بهم گفت برو من میخوام با این دختره برقصم حوصلتو ندارم..منم اعصابم خورد شد و سرش داد کشیدم و همه فهمیدن..اونم فهمید..پیشم اومد و نازم کرد و گفت :خوشم اومد که حداقل تو دوسش داشتی و واسه خاطر رفاقت بدت اومده بود که این حرکتو کرده..منم گفتم نه دیگه حالم ازش بهم میخوره.بعد از اون چند وقت با هم رفت و آمد داشتیم ..تو این چند سال با هم خیلی جور شدیم..پسر خوبیه!

-الان قصد ازدواج دارین؟چجوری؟رفیق نداشت بخوادش؟

-آره دیگه!هیچی بعد از یه هفته بهم پیشنهاد ازدواج داد..وای فکرشو نمیکردم دوسم داشته باشه...همه دخترا میخوانش!من ولی برنده شدم بین همشون!حالا قرار شده آخر خفته با همه دوست دختراش بهم بزنه و شنبه اش با هم عروسی کنیم...نمیدونی چقد دوسم داره!

-تا حالا باهاش خوابیدی؟

-خوب احمق اگه منو ندیده بود که خواستگاری ازم نمیکرد که..من اول زیر بار نمیرفتم اما خودش خرم کرد!

-آفرین از این به بعد بهتون میگم لیلی و مجنون!

-تو چی؟آخر نتونستی کسی رو واسه خودت جور کنی ؟پیر میشیا!

-پیر بشم بهتر از اینه که عین فحش ناموسی و اجباری شوهر کنم!

- ینی چی؟تو چرا انقد حسودی دختر؟

-آره الان دارم میسوزم از حسودی...!

پوزخند بلندی زدم...بهش گفتم:

انقدر که راحت تونستی خودتو عین سیب زمینی بفروشی حد اقل این داستان مسخره رو واسه کسی تعریف نکن که بهت بخندن و همه بفهمن عشق شدئه اسباب بازی کوچولو...!

بلند شد!قرمز شده بود..کوبوند تو دهنم..

-شماها همتون حسودین..نمیتونید ببینید شوهرم انقد جنتلمنه!نمی تونید..چون خودتون بی عرضه اید!

این حرفارم برو واسه کسی بده که از شعار بدش نیاد!

با همون قیافه و بدون خداحافظی از خونمون رفت بیرون!

حالم از همه بهم میخوره!عشق..عشق..چه کلمه ی نفرت انگیزی!

پ.ن:

به خدا هنوز تو شوکم!دختر عموم همسن خودم بود ...اما خیلی راحت و بدون قول و قرار قبلی الان زیر دو سه متر خاک راحت گرفته خوابیده!همین دیروز هفتمش بود!

I love hate!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:17 توسط پرستوی تنها |