|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
خسته شدم!تنها شدم!افکارم فراری شدن! چقدر ترانه بخونم.چقدر قصه های تکراری رو بخونم!چقدر کلاغ در راه باشه و به لونه اش نرسه! دستای سردمو بگیر.... آخرش یه روز همه به پام میوفتن!وقتی فهمیدن چجور منو ذره ذره ریز کردن!وقتی فهمیدن چقدر خواستم و منو نخواستن!من ماندنیم! دستای سردمو بگیر... نگاهم همه جا میگرده!این سقف!همین که سقفه دلمه!هیچ دیواری نداره!مرزها رفتن! دل به صدای من نبند,من آخرین رهگذرم.....توی شهر غریبه ها!ماندنی ترین! دستای سردمو بگیر... یه روز آخرش منو کم میارید...به خدا کم میارید...تنها بودم.اما بودم!به خدا منو کم میارید! دیر اومدم که زود برم!برق چشم های من دینا رو فراموش میکند...آخر یه روز همه میفهمند! اما کاش دیر نباشد...شایدم دیر تر از همیشه!خوابت میاد؟! لالایی های من گریه دار نیست...خشن و خوفناک نیست!فقط قحطیه غزل داره! زندگی من و کم میاری!میدونم..میدونم در ظاهر پیروزی..اما من هنوز وایسادم! آره رفیق..هنوز نفس میکشم..نتونستی نفسمو بگیری! دستای سردمو بگیر.... در شب تار و سوت و کور به آرزوی من نخند! . . . . فاصله ,یه چیزی بپرسم؟من کجای تو وایسادم؟! . . . . دستای سردمو بگیر!
![]()
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:37 توسط پرستوی تنها
|
