|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
مثله همیشه از نیمه شب تا حالا بیدارم...اما امروز رگه های خورشید یه جور دیگه اس! هوای یه بوی دیگه میده!شاید خورشید...شاید خورشید نخواد دیگه بیرون بیاد! از پنجره به بیرون نگاه کردم!نخیر..اشتباه فکر میکردم.این حس مسخره بوده!خورشید سر جاشه!مثله همیشه!هنوز مغرور و مهربان..خیلی دلم میخواد یه بار تا نزدیکیش برم و تو گوشش داد بزنم و بگم واسه چی به این آدم های قدر نشناس و کثیف انقد خودتو ارزونی میداری؟چرا هرروز اجازه میدی زیر نگاه هرزه ی این آدما تمام انرژیت صرف بشه!؟اما مثله همیشه این از اون سوالا بود! یه صدایی اومد..شاید صدای ناله!شاید صدای غصه..شایدم صدای ترس...چی بود؟ تو کوچه رو نگاه کردم....دیدم...آخرش بعد از اون همه گشتن دیدم.. یه لونه روی شاخه های درخت بزرگ روبروی خونمون! هیچ چیزه غیر عادیی نبود..یه چنتا جوجه ی لرزوون که مرتب نوکشون و بهم میزدن..اما نگران بودن..میترسیدن! ناخودآگاه پایین درخت رو دیدم..یه پرنده که داشت با سرش به بالای سرش التماس میکرد..چقدر سر و صدا! پرنده بلند شد..نگاهم بهش خورد که نالان و خیزان پرواز میکنه!دقیق شدم! خدای من چی دیدم؟ مادر یک پا نداشت! مادر یک پا نداشت؟دوباره نگاه کردم! مادر یک پا نداشت! همونجوری که تو بهت بودم دیدم با چه تلاشی خودشو رسوند بالا! همونکه بچه های کوچیکش شاد بودن از اینکه مادرشون اومد و غذا بهشون داد یه سر و صدایی راه انداختن که نگو! خوشحال بودن!انگار دنیا رو دادی بهشون..مادرشونم هی دورشون میچرخید و با نوکش نازشون میکرد..هر کودوم از غذا هارو که میذاشت تو دهن بچه هاش از این شاخه به اون شاخه میرفت تا دهن اون یکی هم بزاره! بچه ی آخر بد جایی بود...به زور خودشو رسوند اون طرف و روی شاخه ی نازکی نشست..نوکشو به نوک بچه اش زد... شاخه تحمل وزنشو نداشت! به بچه هاش نگاه کرد... طفلکی ها چقدر خوشحال بودن! شاخه می لرزید.. میخواستم برم جلو..میخواستم داد بزنم هی به پنجره کوبیدم که بره!هی داد زدم بلند شو! بلند شو! پرنده انگار کر بود..پرنده انگار فقط بچه هاشو میدید...فقط صدای اونا رو میشنید...فقط داد و قیل های اونا رو میدید! خودشو خم کرد تا کوچولو ترینشونو که از همه بیشتر سر و صدا میکرد و بازم ناز کن! ای شاخه ی لعنتی! تحمل نکردی! اون مادر بود! افتاد! چشمامو گرفتم! هنوز که هنوزه صدای چرخ اون ماشین و جیغ کبوتر از یادم نرفته! تف بهت زندگی! . . . . کـــــــــــــات! پ.ن:هنوز که هنوزه صحنه شا از یادم نرفته!بدم میاد از هرچی درخت و شاخه و زندگی و صدای کبوتره!
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:6 توسط پرستوی تنها
|

از همون اولش از قصه بدم میومد!
از افسانه بیزار بودم!
از اسطوره بیزار بودم!
اما...
حالا زندگی خودم شدم یه پا قصه ی افسانه ای که اتفاقا اسطوره اش یه دختر خشک و بی روحه!
یکی بود ،یکی بود،یکی بود...یکی بود!
همیشه یکی بود!اما اون یکی چجوری بود؟!
از اولش وقتی هنوز آغازی نبود..این دخترک بود و بود!
این دخترک دیوونه بود؟نه به خدا عاشق نبود!
این دخترک افسرده بود؟نه به خدا عاشق نبود!
این دخترک روحش تیکه تیکه شده بود!از سر ندونم کاری رفته بود خودشو انداخته بود بین یه جماعت بیکار و دندون تیز کرده و قحطی زده!
آدمای شکم گنده ای که مثل طبل تو خالی بودن!
آدمایی که با انگشت دخترک رو به همدیگه نشون میدن!
به خدا حماقت کردم!حماقت کردم از لاک خودم اومدم بیرون!
هی چند روز بود با خودم گفتم چرا انقد تنهایی آدم باش و برو بین همه!
اما هنوز نمیدونستم اون همه چجوری بودن!
و من..بی محابا
بدون هیچ کوله باری
.
.
.
در داخل دهان شیر قدم گذاشتم!
گذشتم!از نگاه های هرز این دریده ها گذشتم!
همه کنارم بودند..
راه افتادم
.
.
راه افتادم و رفتم!
در خیابان وحشت زده ی تاریک!
هیچ کس کنارم نبود!
و من ....
نبضم...
بی محابا میتپید،از وسوسه ی متلاشی گشتن!
ناگهان جای دل رو توی سینه خالی دیدم!
گرگ شب بازم گولم زد!
دلمو دزدید و رفت!
لازم نکرده آدم باشم!
میخوام از قصه ها جدا باشم!
توی این شهر درندشت زندونو دوست ندارم!
اسطوره ای که قلب نداره هم از قصه ها و افسانه ها اخراج میشه!
.
.
.
کــــــــــــــــــــــــــات!![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:9 توسط پرستوی تنها
|
