|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
میدونم..میدونم الان باید برم در و باز کنم و دوباره مثله احمق ها به فضای خالی خونه ی پر از اثاث نگاه کنم و به تک تک وسایل بگم سلام! نمیدونم چرا هیچ وقت خسته نمیشم! سی تا پله بالا و پایین رفتن سی بار مفصل ها رو تکون دادن بلکه آدم آهنیمون صدای زنگ زدنش در بیاد! چرا انقدر سنگ های خونه سرده! و من مثل حرارتی بین تموم یخچال های دنیا....این وسط از خودم خجالت میکشم! دلخور نشو از خودت دختر!! چیکار میشه کرد با چرک نویس بخت ما! خطش زدن و پاک کن شونو جا گذاشتن! این روز ها احساس بدی میکنم و میدونم هر وقت این حس لعنتی میاد سراغم بعدش با صورت کوبیده میشم رو زمین!!! این زمین خوردنا کی تموم میشه! یاد حرف سجاد افتادم "این دنیا با تموم بدیاش بازم به خاطر بعضی چیزا ارزش زندگی کردن رو داره..!!!" نمیدونم من تو چی میبینم این چیزا رو؟ مثله بقیه؟ دخترایی که همیشه نجابتشون رو کنار اصالت حفظ میکنن و روشون و آفتاب مهتاب ندیده و نهایت آرزشونو کنار همسر وفادار موندنه و بچه دار شدنه! دنیای اونا برای خودشون خیلی قشنگه اما من بعضی وقتا شاید حسرتشون رو بخورم که چرا مثله اونا نیستم و بعضی وقتا دستور اعدام دسته جمعیشونو تو مسلک خودم میدم! نمیتونم تحمل کنم...من کجا و اونا کجا؟! شاید تا حالا نجابت و اصالتم رو حفظ کردم اما مطمئنم قد موهای سرم تنها این ور و اونور بودم و دیدم اونایی رو که نباید میدیدم و شنیدم اون چیزایی رو که برچسبی دارن با اسمِ:ممنوعه!! دست روی موهای سرم کشیدم! چقدر خوبه کوتاهن!چقدر رنگشون رو دوست دارم! معلوم نیست باهاشون چیکار کردم! هر دقیقه یه رنگ ...ترکیب قشنگیه...طلایی ,مشکی!! مثله کی باشم؟ مثله اون دخترا که مدرنیزه بودن رو توی هر دقیقه شکل طوطی کردن صورتشونو و موها رو هوا دادن و شبیه دوجنسی کردنای شکل و شمایلشونو هر دقیقه با یه پسر حرف زدن و قهقه های مسخره وسط خیابون سر دادن و پارتی هایی که مجمع تشکیل صنف فواحشه رفتن؟! چرا انقد پوچی!بدم اومد...دوست ندارم مثله اونا باشم!هنوز یه چیزایی تو وجودم هست که نذاره خیلی کارا رو بکنم..شاید هنوز صفحه ی دلم سیاه نشده باشه! شاید یه روزی التماس کردم! به همه...به هر کسی که دم دستم باشه! اشک بریزم...داد بزنم..ضجحه بزنم...شاید یهو تموم شدم..چیکار کنم به کی پناه ببرم! چرا همیشه احساس تنهایی باهامه! آدمای دور و برم مبهمن...از لحاظ روحی کم دارم! شاید یه روزی برسه و به خودم بگم عقده ای! شاید واقعا عقده ای شدم و دلم واسه یه آدم لک زد! بیخیال.. منکه تا دنیا دنیاس جزو برزخی های ذهنم! چی میتونه جدا کنه منو از این دنیای خرابم! بی جواب مونده سلامم خدا انگار قهره با من در گوش هم کلاغا از یه سایه قصه میگن!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:54 توسط پرستوی تنها
|

بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!
دلم براشون تنگ میشه!
دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه!
همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست!
چقدر خودمون رو از یاد بردیم!
چقدر فداکاری!
چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!
مثل همون شهید!
همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما!
نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!
نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!"
یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن!
یا هر کس دیگه ای!
اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!
دلم واسه همین سوخت!
واسه حماقتم!
واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!
و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!
افسوس!!!!
حالم از این کلمه بهم میخوره!
به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!
هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!
و من وایسادم!
بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!
همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!
همون روزها که میتونستم عاشق باشم!
میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!
میتونستم خفه اش نکنم!
همون حس و ..
همون جایگاه حس رو..
که منو ترسوند!
تا حد مرگ!!!
و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!
اما هنوز آثارش هست!
سینه ای که خالیه!
دستایی که خفه اش کرد قلب رو
و نوار های قرمز
که تهدیدانه روشون نوشته:
صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!![]()
پ.ن:اجازه هست یه چند وقتی درگیر درسام بشم و نیام؟![]()
راستی این قالب چطوره؟سلیقه ام خوبه؟![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:36 توسط پرستوی تنها
|
