تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

به زحمت میتونم خودم رو راضی کنم که از توی رختخوابی که کولر با درجه ی بالا روبه روش داره بال بال میزنه جدا کنم .اما خوب خدا وکیلی چاره چیه؟گذر زمان ثابت میکنه طبق معمول همیشه به هیچ عنوان نمیتونم جلوی گردش زمین رو بگیرم به احتمال قوی باید جلوی گردش خودم رو بگیرم! جونم بگه برا خودم که امروز یه روز جدید توپول مپل مامانیه! کلاس توی تابستون ... کلی کلاس داره !خودم رو هل دادم توی دستشویی .دست و صورتم رو با آب شستم!

نگاهم افتاد به دخترک غریبه توی آینه!برای خودم غریبه اس,اون چیزی که بود,اون شکلی که بود الان کلی فرق کرده!یه جورایی سادگی ای رو که داشت دیگه نداره!چقدر راحت همه چیز رو از دست دادم به امید رسیدن به چیزهایی که هیچی نبودن! مژه های پر از ریمل.چشمای سیاه از آرایش .. پوست براق از کرم پودر و لبی که روش هنوز آثار رژ لب بود!

حالم بهم خورد!

کجاس اون دختری که صورتش پر از کرک و مو های ظریف بود؟ صورتش بکر بود! از همه مهم تر نگاهش!همون نگاه پاک بود؟ دلم برای خودم سوخت .چقدر بدبخت بودم.واقعا عین درختی سست عنصر شدم که هر چیزیو میبینم و میشنوم انجام میدم .اسکلتم شده شبیه جاده چالوس پر از پیچ و خم های ندانم کاری و خوشبختانه هیچ کسی حریف این دخترک وحشی نیست! تصمیم گرفتم! برگردم پیش دلخوشی های قدیم همون روزایی که کلی با آهنگ گوش کردن حال میکردم همون واکمن کوچیک که همه  نداشتن و من تک بودم تو همه! وقتی هنوز ساده بودم!کلی صورتم رو شستم! تق..تق...!

–دیرت شد مادر

زود باید برم سمیرا منتظرمه!

امروز دیگه با استاد جوون و خوشتیپم نگاه های مسخره رد و بدل نمیکنم و به بهانه ی درسایی که خودم میدونم همشونو از حفظم کنار خودم نمیکشونم که ناخنامو ببینه! الان که نیگا میکنم میبینم واقعا چی باعث شد من انقد عقده ای بشم؟ من که همه چیز دارم!

از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم .کمد رو باز کردم! دیگه وجدانا لباسو نمیتونم کاریش بکنم مجبورم همینارو بپوشم .به مانتوم نیگا میکنم ..صدای تموم اجزای بدنم رو میشنوم که متنفرن از این لباس های تنگ و نفس گیر! جون من یه امروز و دووم بیارید از فردا لباسای قدیمی و گشادترم و میارم که راحت تر باشم! خدایی راحتیمو به چه چیزای مفتی فروختم؟!خودم اقرار میکنم تموم لباسامو به سختی تنم میکنم!

رفتم دم میز صبحونه! مادرم رو دیدم که هنوز چادر نماز سرشه و به من نگاهی کرد!فک کنم در اومدن دو تا شاخ رو ,رو سش حس میکنه! ولی نگاهش مهربون و شاد شد!از این تعجب کرد که دیگه دخترش شبیه طوطی هفت رنگ نشده و به خیابون نمیره تا مثله هر روز تا دم در بیاد و هی تند تند قربون صدقه ام بره و بگه یه ذره با دستمال رو صورتم بکشم! کلی بهم حس غرور دست داد که مامانم رو شاد کردم! موبایلم رو هم خاموش کردم و انداختم اون گوشه! بابا ناسلامتی قراره آدم بشما!

-قربونت برم  دختر گل و خوشگلم!چقد امروز خواستنی شدی یادم باشه برات دو برابر صدقه بندازم که دخترم  چیزیش نشه! مادر فقط یه چیزی از داروخانه بخر که این ابروهات انقد نصفه نباشه ..به خدا شبیه سرطانیا شدی!آخه چه فایده داره تو که خود ابروت دنباله داره مجبوری همشونو از ته بزنی که به زور به مداد و این چیزا متوسل بشی آخه اینم کاره! وقتی خودت خوشگلی چرا ور میداری خوشگلی شرقیتو مفت عوض میکنی به چشم و ابروهای این ژاپنی های بی پدر و مادر!

-مامان من دیگه دیرم میشه خداحافظ!

کفشامو پوشیدم و دم در که رسیدم به پشت سرم نگاه کردم که مامان یه چیزی زیر لبش میگه و بهم فوت میکنه!

در و بستم و اومدم تو کوچه! صدای جیغ و هر هر و کرکر دخترا میومد!

-بابا زود باش ..بجنب وگرنه باید انقد صبر کنی تا سهیلا کل علفای زیر پامونو بجوئه ها!

-سلامتون رو هم خوردید!

-به به ...مسلمات!حال شما؟خوبی خواهر بسیجی؟این چه قیافه ایه! تو رو خدا نیگاش کن! شبیه این املا شده! کاسه بدم دستت بری گدایی؟

ناراحت شدم! از نگار توقع نداشتم!همیشه اش بود آدمای ساده رو تحقیر میکرد ..بدم میومد ازش کمتر باشم!

-بابا خواب موندم نتونستم کاری بکنم!

سمیرا نگام کرد و پقی زد زیر خنده! پرید جلو رومو و مقنعه ام رو کشید عقب! گفت:جون بچه هات اگه با این قیافه باهات راه بیام تو خیابون...ما که همیشه دیر میکنیم ...امروز ده دقیقه هم روش..بجنب یه حرکتی انجام بده!

به تک تکشون نگاه کردم!

من!منی که همیشه ازشون سر تر بودم..منی که همیشه تو خیابون جلو دارشون بودم..منی که تو تموم گروه های دوستی بهم حسادت میکردن!منی که انقد غرور داشتم که همه آرزوشون بود جای من باشن!من که از همشون زیبا تر بودم حالا باید وایسم جلو روشونو و اونایی که از لحاظ قیافه و فرهنگ و اخلاق به پای منم نمیرسیدن بهم بخندن؟و تو دلشون بگن آخ جون دیگه از امروز از چشم همه شد کولی؟

فقط 3 تا مینت میخوام! الان ردیف میکنم خودمو!                          -

دروغ چرا اما خودم ناراحت شدم! من به خودم قول داده بودم! مامانم کلی خوشحال شده بود.. خواستم زیپ کیفم رو ببندم که دوباره نگاهم به همشون افتاد..یهو همشون تو چشمم شبیه زالو شدن! نه...نمیخوام این زالوهای پست منو مسخره کنن!

دوباره آیینه ی بزرگ با بند و بساط همیشگی!کلی لوازم آرایش! کارم که تموم شد دوباره یه نگاه به آینه کردم از دختری که صبح توی آینه ی دستشویی دیدم چقد فاصله گرفته بودم!دلم میخواست همونجا یه تف تو صورت همشون بندازم بعدشم تا جا داره خودمو کتک بزنم!

راه افتادیم..

-اوه اوه...چقد توپش پره..برو خدا به دادت برسه!

نگاه کردم!باز هم رامین!آخه انگیزه ی خودم از این حرکات چی بود؟ینی این پسره مسخره و جلف ارزش داشت که من حتی نگاه بهش بندازم چه برسه به الان که باید نگاه عصبانیشم به جون بخرم!

-هزارتا زنگ بهت زدم سرت با معشوقه های دیگت گرم بود؟

تا خواستم جواب بدم ادامه داد:

آدم خوشگل باشه به خودش حق میده هر کاری بکنه!باشه تو هم مارو بکار!

خوشم اومد جلو همه دخترا ازم تعریف کرد این حالی که دارم رو با دنیا عوض نمیکنم همشون دارن عین ذغال رو آتیش میسوزن!باز هم قر و غمزه های همیشگی:

ای وای رامین جونم گوشیمو جا گذاشتم!نمیدونم تا عصر که میرسم خونه چطور باید تحمل کنم!

سمیرا داد زد:بیا بریم دیگه زیادی دیرمون میشه ها!

-خداحافظ هانی خوشمزه ی من!

-هی آقاهه انقد لوسم نکن!

برگشتم سمت دوستام!

و شروع شد!تو خیابون هر هر و کرکر کردن!جلب توجه..به جون خریدن نگاه ها!بعضی وقتام جوونای سربراه رو زیر و رو کردن!رسیدن به آموزشگاه و سر کلاس سوالای زیاد کردن و عشوه های خرکی در آوردن تا در آخر این جمله رو از استاد محبوب آموزشگاه شنیدن که:عطرت واقعا خوشبوئه!

و نفهمیدن و به کوچه ی علی چپ زدن خودم! غرق شدن توی تموم کارای مسخره که فقط یه هدف داره:داد بزنم هی مردم این منم!این جسم منه!من عقل ندارم از تو پوچم فقط جسم من به من شخصیت میده!

-پق!از خواب بپر یه عالمه وقته داری تو هپروت سیر میکنی جیگر طلا! ما داریم میریم پیش استاد نمره بگیریم تو اگه نمیای برو خونه!

-باشه خداحافظ من سرمم درد میکنه میرم یه راست خونه!

از آموزشگاه بیرون اومدم و به سمت خونه قدم ورداشتم!

از خیابونا و کوچه ها که رد میشدم به همه نگاه کردم..به دخترا...چقدر تفاوت!از قیافه ی بعضی ها خنده ام میگرفت و وقتی دقت میکردم گریه ام میگرفت به همونایی میخندیدم که شبیه شون هستم و از بعضی ها خجالت میکشیدم و سرم و یه طرف دیگه میچرخوندم!همونایی که یه عمر من مسخره شون میکردم میدیدم که جا داره اونا هر دفه با دیدن من کلی بخندن!من آدم بودم یا دلقک یا شایدم عروسک خیابون!؟ به چه قیمتی!

از کوچه ها که رد میشدم سر دراشونو که نگاه میکردم آب میشدم!

چقدر اسم..چرا کوچه ها انقدر زیاد شده بودن؟اینا که اسم شهید مونس و همدم اول اسمشون بود کی بودن؟چیکار کردن؟من و امثال من در موردشون چه فکری میکردیم؟همون حماقت های همیشگی؟همونایی که هیچ وقت فکر نکردم بهشون؟همونایی که بچه هاشون الان تو مسلک ما اسمشون بچه حزبی و سهمیه ایه؟همونایی که قلبشونو کف دستشون گذاشتن و رفتن و من الان  شبیه مدل های اروپایی توی همون کوچه قدم میزارم که تک تک سنگ ریزه های آسفالتش بوی خون اونا رو میده!

به در خونه رسیدم!

چقدر عوض شدم! از وقتی که از در خونه اومدم بیرون با الان که دارم میرم توی خونه! خجالت کشیدم!

من, دخترک وقیح خجالت کشیدم!

به پشت سرم نگاه کردم!

دل خوشی های قدیمیم را جا گذاشته ام....!

 

 

 

پ.ن:

سلام

خوبید همگی؟

این یه مدت که نبودم حسابی خوش گذشت بهتون؟

برای منم روزهای فوق العاده پر کاری بود.

رو دلم پر از حرف بود.

این داستانی که نوشتم رو فرستادم برای یه مجله نمیدونم چاپ میشه یا نه البته با اسم مستعار. (یلدا) اگر چاپ شد خبرتون میکنم.

دیگه فک کنم زود به زود بهتون سر بزنم!

kaasiiiiiiiiiiiiiiiif

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:1 توسط پرستوی تنها |