|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
ثانیه هایی که گذشتن چقدر منو عوض کردن!
در هر لحظه و ثانیه زندگی من آفریده شد و شکل گرفت!
اما حتی نگاهی نکرد به اون چیزی که بودم!خود سرانه و لجوج جلو رفت!
دقیقه ها زمان رو برای من قابل لمس تر کردند!
دیگه میتونستم به خودم بیام!
توی دقیقه ها تا سرمو بر میگردوندم همه چیز عوض نمیشد!
اما چه عبث!
چیکار میتونستم بکنم؟
اصلا چیکار میتونم بکنم!؟
نه از حقارت دم میزنم و نه از ضعف و زبونی!
انسان قدرتمنده!
اما همیشه دست بالای دست زیاده!
دقیقه ها هم رفتن!
موندن ساعت ها!
عذاب آور و همیشگی!
جون آدم تیکه تیکه بالا میاد..
وقتی ا توی ساعت ها میزارم گذشته هام!...گذشته هام دیر به دیر و آهسته قدم بر میدارن!
و محکم چشمان خودم رو میبندم!
نه از ترس آینده!
من رو که باکی نیست!
از ترس اون هایی که گذشت!
و احسنت و آفرین به من!
که هنوز وایسادم!
گرچه نمیدونم اول فکر کردم و بعد دیدم
و یا نه اول دیدم و فکر کردم!
فقط میدونم!
این خاطراتی که توی ثانیه ها گذشت
در دقیقه ها به دادم نرسید
و ساعت ها
ذره ذره اونا رو مثه سم وارد بدنم کردن!!
شاید
روزی بیاید تا بلکه
افکار و خاطرات من
که مثله دگمه های رنگی در سطح شهر گم شدن
برگردن!
و به من بگویند
روزها گذشت
و تو هم خواب اصحاب کهف بودی
بیدار شو ..
نه برای تازه شدن!
نه برای
نو شدن!
برای مدعی شدن!
تا بفهمن دیگران!
چه گذشت بر تو...
شاید خود را قربانی کردم!
شادی خود را فراموش کردم!
اما...
این همه وقت خود رو به خریت زدم!
دیگراااان...
کور هستند
نمیبینند و فکر میکنند!![]()
پ.ن:
داستان قبلیم سر و صدای زیادی ترکونده بودااااااااا!
ممنون از دوستانی که راهنماییم کردن!
قالبم چطوره؟قشنگ شده؟خیلی عکسرو دوسش دارم!
یه مدت دیر به دیر میام
دوستای گلی که میخوان با من ارتباط داشته باشن و هی غر نزنن کجایی )البته بیشتر شامل خانوما میشه)چون قراره یکی از بچه ها رو ببینم بیان توی قرار ما باشن!
البته!
شاید حالا حالا ها نیام!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:52 توسط پرستوی تنها
|
