|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||

شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله ی بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟کسی چه میداند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی که لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسه ی سوزان
برما چه گذشت؟کسی چه میداند
من او شدم...او خروش دریاها
من بوته ی وحشی نیاز گرم
او زمزمه ی نسیم صحراها
من تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق روئیدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته نوشیدم
باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخه ی تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
میترسم ازین نسیم بی پروا
گر با تنم اینچنین در آویزه
ترسم که زپیکرم میان جمع
عطر علف فشرده بر خیزد!
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم توی تموم گذشته ی من چه چیزی وجود داشته که انقدر از عشق بدم میاد!شایدم نه بدم نیاد اما هیچ وقت باهاش کاری نداشتم!اصلا از اون مواردی بوده که هیچ وقت سراغش نرفتم با این حال که کلی موقعیت داشتم!من...حاصل عشق دو نفرم!همه از عشق متولد شدیم ..اون وقت با اون چیزی که از رگ و ریشه اش متولدم دورم!
میترسم!
و این ترس بی مورد نیست!
حوصله ی له شدن رو ندارم!![]()
پ.ن:
خبرهای تازه!
واپسین نفس های لجن نامه!
خبرتون میکنم!
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 7:44 توسط پرستوی تنها
|
