|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
هراسون از خواب بلند میشم!
صدای وحشتناکی از بیرون میاد!
نشد که بشه...
حتی تو خوابم نمیشه رنگ آرامش و دید!
واژه ی عجیب غریبی...
احساس درد میکنم! ....احساس میکنم دارم فشرده میشم!
دلم میخواد از درد محکم صورتم و به دیوار بزنم خیلی محکم جوری که از تمام اجزای صورتم خون بیرون بزنه!
دلم تنگ شد...دلم تنگ شد..دلم تنگ شد ...برای تموم لحظه های غریبی که اینجا داشتم!
برگشتم...همچنان ایستادم!![]()
پ.ن:
ممنون از تموم اونایی که سر زدن..زنگ زدن و گفتن بیا...نصف دلیل اومدنم به خاطر اونا بود...
بازم میام اما فک نکنم دیگه حوصله نداشته باشید منو تحمل کنیدا!![]()

+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:8 توسط پرستوی تنها
|
