تبليغاتX
لجـــــــــــن نامه - !!عروس لجن ها!!

لجـــــــــــن نامه

اینجا قیامت نیست...!

HOMEPAGE

E-MAIL

عروس مردگان!

به زور میتونه چشماشو از زیر خروار ها آرایش که سنگینی میکنه باز نگه داره!

خسته شده!

از صبح تا حالا هزار بار روی صورتش انواع و اقسام مواد رو مالیدن تا آماده بشه!برای بزرگترین روز زندگی هر فردی!قشنگ ترین روز...عروسیشه!

توی آینه رو نگاه میکنه!

از خودش حرصش میگیره!دلش میخواد گریه کنه..بدش میاد..از همه..از همه بدش میاد!

عروس خانوم آقای دوماد اومده دنبالت!

تو رو خدا مشتلوق(!) ما یادت نره!

مبارکه ایشالا..آقای داماد بیا ببین چی ساختیم برات!عروسک عروس خانوم!

آینه ی قدی بلند توی آرایشگاه محکم زمین خورد و شکست!

و آمد..

مرد زندگیش اومد!

با همون لبخندش..همونی که یه روزگاری حاضر بود جونش رو بده تا یک بار هم که شده بخنده!

خیلی قشنگ شدیا...!

با لبخند پهنش و نگاهش...که تا عمق تنش رو میسوزوند!

هیچی نگفت!

دستای کوچیکشو به دستای مردونه اش سپرد!

یادش اومد..یه روزگاری واسه ی داشتن این دستاا حاضر بود از همه ی دنیا بگذره!پس چی شد؟!هوس بود!اشتباه بود؟لغزش بود؟چی بود؟!

چی بود که باعث شده بود انقدر ازش دور بشه!چقدر خاطراتشو مرور کرد!

هی دختر..اون دیگه شوهرته!دیگه شده همه کس تو!باید بهش تکیه کنی!..به کی؟به نسیمی واهی!

توی ماشین نشسته بود..!دستشو محکم گرفته بود!

-بیژن فکر میکنی فرار میکنم که انقدر محکم دستمو فشار میدی؟!

بعد از یک روز شنیدن صدای خودش هم براش تعجب آور بود!

-نه خانوم گلم..میخوام دستاتو محکم بگیرم تا صدات در بیاد و من بفهمم خواب نیستم و تو دیگه مال من شدی!

بوق..بوق..بوق...بوق!

توی راه...یه ماشین دنبالشون با یه دختره سمج که اصرار داشت تمام لحظه هایی رو که واسش تلخ هستن رو ثبت کنه!تا کمر از شیشه ی ماشین بغلی بیرون اومده و کنجکاوانه داره توی ماشین اینا رو با دوربین بزرگش دید میزنه!

رسیدن!

بوی اسپند و ادکلن و عطر و لوازم آرایشی و صداها...حالت سرگیجه رو داد بهش!

توی این مجلس که همه توی هم دیگه میلولن ...همه دارن شادی میکنن واسه دو نفر!که یک نفر مشتاق و دیگری غمگین..

نگاهش کرد!لحظه ای همه چیز در هاله ای از مه بودند به جز او ...!انگار همه ایستاده بودند و فقط او بود که میدیدش!

هر لحظه که میخواست دوستش داشته باشه یادش میومد!یادش میومد..اون دخترک با نگاه قبیح کنار بیژن و سیگار که لبه ی یکی ماتیکی بود!

نه دخترک تو باید از خودت بگذری..دیگه فایده ای نداره!تو مال او شدی..سعی کن دوستش داشته باشی..نه باید دوستش داشته باشی..!

.

.

.

نیمه های شب!

توی راه!همه ماشین ها دور و برشون...بوق..بوق...بوق..بوووووق!

بزنیم بریم تو جاده ها!

نگاهش کرد!

دیگر طاقت نیاورد..

یادش امد زمینی که این مرد رویش راه میرفت را میبوسید...

من این مرد را میپرستم!

رها کرد..خودش را رها کرد!

و آغاز بخشش..و آغاز یک عشق!

گویی یک دنیا مهربانی جسم ارزشمند و گرانقیمتی را با ظرافت در آغوش کشیده باشد!

.

.

.

جاده ها....پر از بوی عشق!

.

.

(ساعت4بامداد)

جاده ها شلوغ!

صدای آژیر آمبولانس!

ماشین له شده!

تا وسط جاده ...تا خیلی دورها..خون رنگین و دسته گلی که وسط جاده هنوز طراوت دارد!

-متاسفم نتونستیم برای عروس خانوم کاری انجام بدیم!

.

.

.

.

.

کــــــــــــــات! 

پ.ن:

نمیدونم چم شده!نمیدونم..اما تازگیا..فراموش دارم میکنم..هر چی خاطره ی خوب دارم رو..حتی وقتی خودم بودم و خودم!

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:36 توسط پرستوی تنها |