|
اینجا قیامت نیست...!
|
||||
|
|
||||
بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!
دلم براشون تنگ میشه!
دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه!
همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست!
چقدر خودمون رو از یاد بردیم!
چقدر فداکاری!
چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!
مثل همون شهید!
همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما!
نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!
نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!"
یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن!
یا هر کس دیگه ای!
اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!
دلم واسه همین سوخت!
واسه حماقتم!
واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!
و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!
افسوس!!!!
حالم از این کلمه بهم میخوره!
به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!
هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!
و من وایسادم!
بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!
همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!
همون روزها که میتونستم عاشق باشم!
میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!
میتونستم خفه اش نکنم!
همون حس و ..
همون جایگاه حس رو..
که منو ترسوند!
تا حد مرگ!!!
و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!
اما هنوز آثارش هست!
سینه ای که خالیه!
دستایی که خفه اش کرد قلب رو
و نوار های قرمز
که تهدیدانه روشون نوشته:
صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!![]()
پ.ن:اجازه هست یه چند وقتی درگیر درسام بشم و نیام؟![]()
راستی این قالب چطوره؟سلیقه ام خوبه؟![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:36 توسط پرستوی تنها
|
